♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خودکار نوشت دریاچه وُ . . . خشک شد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچکس در قله ای که فتح می کند ساکن نمی شود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پدرم گفت: " آسمان در دریای طوفانی هم شنا می کند " یاد گرفتم اما تا به خانه برسم چاله های زمین را شمردم و فکر کردم دریا اگر بمیرد کجا خاکش می کنند؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از شهر خدایان احدی یادم نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمینگیر... دلخون ..... می لرزم درباد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش میدانستی در پشت آبروی سکوت و وزش بی رحم تنهایی نشسته ام به تماشای خوابهای دلتنگی ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته ام خیلی خسته میل به نوشتن ندارم......................... شاید وقتی دیگر...................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمانی شکستم که فکر میکردم سروی شده ام ،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بار اول که دلم شکست ... شعر گفتم ... بار دوم که دلم شکست ...شعر گفتم ... . . . بارها دلم شکست ... بارها شعر گفتم ... . . . این روزها... مردم به من میگویند ... شاعـر و آن شعرها کتابی شده بس قطور ... و همین مرا بس است ... این نیز بگذرد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لاجورد ِ چیده از وسط ِ دریا چشمانت را چنان به من نشان داد که اگردزد دریایی هم می بودم تنها با خیال ِچشمانت به ساحل برمی گشتم... ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شال و کلاه میکنند دست به سینه میایستند چشم بر هم میگذارند و بیصدا میروند زیر زمین هیچکس نمیتواند مثل آدم برفیهای محلهی ما اینطور شاعرانه به آفتاب فکر کند..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این کارد ضربه های کاری تری هم میزند چه فرق می کند اول در چشم فرو برود یا جگر سفید را بجرّاند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعد از تو یادم باشد به حافظ مراجعه کنم ! ... می دانم دریا آرام نخواهد نشست ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آن شب ترجمه ی آب را برای مادرم ، به لفظ ساده ی ترانه خواندم خندید ... صبح کاسه ای آب پشت سرم ریخت . ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جوانی فقط عزایی است برای پیری !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 3 ساعت و 32 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .