♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چنگ میزنم تار میزنم سهتار میزنم.... اصلن، میشود یک سمفونی زنده اجرا کرد با موهای تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرا چه به شعر و شاعری... باید بروم رد پایت را ببوسم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز به تو فکر میکردم به خدا حسودی... خوش بحالش، هر روز تو را میبیند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز به تو فکر میکردم به خدا حسودی... خوش بحالش، هر روز تو را میبیند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حرف گوش کن نیستی خب؛ هزار بار گفتم دست به موهایت نزن من فقط همین یک مدل، شعر نوشتن بلدم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اصلن من به دَرک؛ دلِ خیابانهای شهر تنگ شده برای ردپایت!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرنده که رفت قفس... مُرد ....همین..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه به خودم رفته نه شبیه دختر همسایه است... مادرزاد به تو رفتهاند این شعرها!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزگار عجيبی ست.... دريا خواب آب میبيند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زخــم به روحـــم رســـیـده . . . کسی نمی داند ، شاید همین فردا من نیز خاموش شوم !!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ته کشیده ام انگار در رسوبی مبهم ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
يك در و يك سيگار و يك فنجان قصه از همين جا ميشود اغاز دوصندلي كه روبه روي هم نشسته اند يكي شان سيگار مي كشد يكي شان فنجان..... زني كه قهوه ميخورد تا سرنوشت را پيدا كند مردي كه سيگار....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 2 ساعت و 41 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .