♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز در خم ِ آن کوچه ی دلتنگ قد ِ بلند ِ چنار ِ سبز، هست اما تو نیستی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلبرانه ربودی تمام ِ آنچه داشته ام از من...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای ِ کوچ ِ طراوت را از باغچه صدای ِ هجوم ِ عاشقانه ی احساس را از دریا صدای ِ فرار ِ قصه های شیرین از هزار و یک شبهای ِ بی شهرزاد! را میشنوم، میبینم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من باید ، به طعم ِ تلخ ِ دیدن ِ صندلی ِ بدون ِ تو عادت کنم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من به تکاپوی قلم، پاسخ میدهم فقط...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به انتظار ِ سنگی نشسته ام که وجودم را هزار تکه کند تا رها شوم... تا آزاد شوم... بریزم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غریبه که نیستی ... از تو چه پنهان دیشب خواب ِ تو را دیدم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
طعم ِ غریبی ست زیر ِ دندانهای ِ باران ...! بوی ِِ پائیز و شیرینی ِ اردیبهشت ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز نمیدانم! اینها قصیده ی چشمان ِ توست یا رقص ِ قلم...؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز دستان ِ باران درد میکند از تشییع ِ بی پایان ِ تن ِ من
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پا به پای تمام این واژه ها گریسته ام، واژه هایی که از تو لبریزند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این کویر خشک ، بارانم آرزوست ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 21 ساعت و 58 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .