♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم یک سایه ی کوچک می خواهد، یک سایه ی کوتاه و کوچک، برای آرمیدن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سر انجام روزی، از لرزش باز خواهند ایستاد، تمام شاخه های نازک از رعد ترسیده وترمیم خواهند شد، تمام شانه های زیر بار درد شکسته و روزی ... تمام روح های بریده از راه... به مبداء شان باز خواهند گشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این یخ زدن های گاه و بی گاه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در این ناکجا آباد دنبال یک ذره فهم و یک مثقال احساس می گشتم... تمام شهر اما انگار یک صدا فریاد می کشید: گشتم نبود، نگرد...نیست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار کسی در من آواز می خواند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه فرق ميكند به كدام لهجه درد ميكشم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه قدر حرف بود برای گفتن چه قدر حرف ماند و گفته نشد و سکوت نقطه ی عطفی بود باز هم تا بهار دیگری که زودتر از عطر شکوفه های نارنج ها می رسد هر بار ...بدرود بهار....سلام تابستان.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از پرواز می ترسم....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 12 ساعت و 32 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .