♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کمک کن زودتر بمیرم...در سال نو.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو ....اینجا که ایستاده ای..چارشنبه آخر سال ...دنبالر ... یعنی کانون درد من که شب ها با والیوم به خواب می روند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راهی به رويا باز بود وقتی خستگی را پاهايت می نوشت و التهاب چشمانت را خواب می فهميد به رويايی من اگر آمدی با خودت کمی لبخند بياور !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آفتابگردان ها ی غمگين مي ميرند وقتي دلشان از نديدن پُر ميشود !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور کن بانو..گلوله های نگاهت مشقی نیستند...رحم کن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جاده ای که از آن عبور کردم در شعر های سهراب جا مانده؛ و کفش های سهراب در شعر های من! چه حسِ نازکِ اشتباهی..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از مترسک ها می ترسند از من اما نـــه ! گنجشک های خنگ هم عالمی دارند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا تو آتش بیار معرکه شدی بانو...ما نه فرار کردیم و نه با تو ساختیم ، فقط تا می توانستیم سوختیم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو موهایت را به باد می دهی من زندگی َم را ... این منصفانه نیست بانو !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تــــا شعر می شوی تـازه می فهمم! دقـیـقاً روی کـاغـذ بـه تـو باخــتـه ام ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم هایت را که می بندی چه آبی چه میشی چه فرقی می کند خواب کلاغ ببینی یا سارنگ ؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 12 ساعت و 35 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .