♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این از شدّت ِ سرما نیست ... ، به طور عمیقی سطحی شده ام ... ، درونی ترین لایه های ِ روح َم دارند از سرما می سوزند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من زرد ِ قناری ام ... محبوس ِ قفس ِ پائیز ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من را در قاب ِ انتظار ... آویختی به دیوار ِ سکوت و ... رفتی ... ، آواری باید ... شاید ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیوانه گی هام از آن جا شروع می شود که همه می خواهند من را کمک کنند ... امّا من به کمک ِ تو احتیاج دارم لعنتی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای ِ من که مستی بلد نیستم ... گریه و راستی یکی ست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ابرها دائم در آسمان می آیند و می روند ... بی باران ... ، زمین را دود گرفته ... ، درست مثل ِ خیال ِ تو در سر ِ من که دائم می آید و می رود ... ، بی تو و ... من را درد گرفته ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلب ها معمولا شکسته اند ... ، کاش می شد بعد از مرگ دست ها را اهدا کرد ... ، دست هام پُر از عطش ِ لمس اند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از یک جائی به بعد آدم دیگر نمی رسد ... ، فقط راه می رود ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما می خواستیم برسیم ... جادّه اگر راه می آمد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ایستاده مُردن همیشه جائی اتفاق می افتد که در آنجا عدّه ی ِ کثیری لم داده زندگی می کنند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعضی دلتنگی ها بدجور غریب اند ... ، غریب مثل ِ ویار ِ باران ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانی ... مهربان ؟ درد داشتن هنر نیست ... امّا ... درد نداشتن عین ِ بی هنری است ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز36 ثانيه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .