♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به چشمم چشمه ها خشکیده شد کم کم، خبر داری؟؟خزر شده دریاچه ی اشکم خبر داری ؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گــیــرم قـاصـدک ها بــرقـصـنـد قطره ها پای کوبی کننــد و این " بــــــــاران " بیاید و بماند و ببارد... راستش را بگو رنگین کمـــان اگر هم که بیاید ، چند " ثانیه " مهمان ماست ؟؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشــــــــق" آتش است ! نه آنکه خاکستر کند آنکه شعله ور سازد : حس را واژه را شعــــــــــــــر را ... و چه فرقی می کند که من عاشقی شاعر باشم یـــــــا شاعری عاشق ...؟!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیدی رفیق؟ باران هم آمد! بــــــــــاران هم آمــــــــــــد هوایم را که دید، گریست، و رفت ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نشسته بودیم زیر نور ماه. من و سایه ام . ابر آمد. باران شدم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من اینجا کلی دلتنگی برایت قورت داده ام ...کلی مرد شده ام ..بیا ببین
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرد است این اتاق این بازوان این من بی نفس هایت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
معنی ِ خوب ِ بودن را برایم ترجمه خواهد کرد . .. چایی که مقابل چشمان ِ تو نوشیده شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک کافه تنها وسط شهری شلوغ ! میز ِ دو نفره دو صندلی با جای خالی آدم هاش جا سیگاری رژلب ماسیده بر سیگارهاش....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
طلوع نکردی امروز روز در من.... نگاهم کن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کمی نزدیک تر بیا ضربان قلبت را نمی شنود هنوز گوش هایم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 4 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .