♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غمی که ته نشین میشود... ته تمام فنجانهای قهوه ام... و هیچ کس از آنها خبر ندارد... فقط آن فالگوی پیر... گاهی برایم غصه میخورد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من عاشقم ... و یک تنه تمام دیوانگی های عالم را حریفم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظه ها را مز مزه میکنم زیر زبانم نگهشان می دارم مبادا زود از دست روند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
توقع لعنتی بیا پایین با توام کی بالا رفتی ؟ وقتی محبتش را دیدی؟! یا حتی قبل از آن وقتی چشم های منتظر و نگرانش را دیدی؟! هه!!! هنوز دنیا را نشناختی مردمانش تا ایستگاه آخر شادی با تو همراهند و بس هرچه بالاتر روی محکم تر زمین میخوری انتخاب با توست ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قهوه مینوشم ، فال میگیرم باز هم لکه ی سیاه تمام فنجان را پر کرده با طعنه نگاهم میکند و بعد میخندد رویم را برمیگردانم که شادیش را نبینم....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 3 ساعت و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .