پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
پوچ .. گل یا پوچ بازی می کنم با چشم های بسته ! هر دو دست پوچ اند .. هم دست های من هم دست های تو ..
پسرک
کلاغ ها قد بلند کرده بودند بالای جنازه مترسک .، نوک میزدند بر مغز پوشالیش ، مترسک همچنان لبخند بر لب ..
پسرک
دلواپسم نباش ؛ کوچه هایمان خشکیده اند ..
پسرک
راضی مشو که این نفس آه شود ..
پسرک
برای پنهان کردن بغض هایت آغوشم جای دنجیست ..
پسرک
بحران هایی که یک شبه رنگ آرامش به خود میگیرند
چــاوشــیــســـم
یه کاری کن از این زخم کاری رها شم ..
پسرک
میبندم چشم های آرزویم را ؛ به گور میبرم زمین را
پسرک
قدم به قدم ..آهسته از پله ها پائین می آمد ..اینجا هوا روشن تر به نظر میرسید .. دم دمای صبح خنکای هوا ، می خورد توی صورتش ، حض می کرد .. با چشم هایش می خندید .. انگار که از زندان رهایش کرده اند شبیه به مترسکی که راه میرود ، پرواز می کند حتی .. جنازه اش را طبق وصیتش توی حیاط چال کردند. ..
پسرک
چیزی این میان گیر کرده است .. راهش را سد کرده ام وگرنه از چشم هایم سرازیر میشود ..
لایک

13 سال و 9 ماه و 25 روز و 16 ساعت و 30 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 23 روز و 11 ساعت و 32 دقيقه قبل