پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
سر انگشتی که حساب می کنم خودم را زده ام روی دور تند
پسرک
زهر هایی که جوهر این قلم می شوند
پسرک
صدای آرشه ی کهنه می دهند لب هایت ! قسم نخور
پسرک
این سوره را از بَر کردم ، پلک بزن
پسرک
فرار نمی کنم از این بی حوصلگی مدفنم شده
پسرک
آینه هم بی تابی می کند ، امان از من
پسرک
کلمات آخر ترانه را با گریه فریاد که میزنی سینه ات میسوزد یک چیزی قورتت میدهد ، مجبوری لبخند بزنی .. مجبوری
پسرک
فانوس با گیسو های موج دار ، حُقه جدیدت
پسرک
آخر نامه را خواند، ایستاد، کلاهش را با احترام ورداشت
پسرک
من فقط زیر باران دعا خواندم
پسرک
برای دانه دادن به گنجشک ها دیر شده ، هوای کفتر ها را داشته باش
پسرک
میروم بخوابم ، شاید فردا بشود ..
پسرک
خورشیدکم ! عصر یخبندان بی داد می کند ! بد موقع طلوع کرده ایی ..
پسرک
قطب های ناهمنام این آهن ریا بی احساسند
پسرک
کنار آن دیوار بلند تازه قد کشیده ! با نعره های بی امان زوزه های نیمه توان ! شبیه به عکس ماه یا خود ِ دست هایی که جا مانده اند تا فوران سکوت ! شبیه به گربه های روی دیوار با آن چشم های درخشان و بی حال ، احساس یخ زدگی با زانوهای نیمه تا شده ، سوختن و یخ زدن متناقض ! شاید مرگ ِ مَرد ..
لایک

13 سال و 9 ماه و 25 روز و 14 ساعت و 33 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 35 دقيقه قبل