پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
قاصدکی خیلی وقت پیش بود که "خبرم را آورد" ..
پسرک
چمدانم را در بسته مهرو موم شده دادم دستش ، چپ چپ نگاهی به ساعتش انداخت ، رفت پی کارش ! راست راست از جلوی چشمانم ..
پسرک
مست، شاید شوریده، گاهی رام و سر به زیر ! ناچار ! نفس می کشم
پسرک
وردی که روی لب هایت ریخته بودی تا سحر کارم را ساخت .. حرام کرد بر من خواب و خیالم را برای یک عمر ..
پسرک
خودم را درگیر آئینه ها میکنم ، هدیه می کنند سروایی هایم را
پسرک
قول قرار میگذارم با شب بو ها تا فاش کنند رازهای شب هایی که بدون مهتاب گذشت
پسرک
روی میگردانم ،دست میکشم توی ابرها ،زمزمه میکنم خاطره های دل جوانم را
پسرک
با موج ها میروم تا ساحل سکوت .. تب دار و خیس
پسرک
با رغبت بی حد و حصر تنفست میکنم داخل ریه های خیالم .. سر میگذارم روی موج ها ..
پسرک
هر شب توبه ات میکنم ، باز صبح هنوز چشم هایم را باز نکرده سلام ات می کنم میبوسمت میسپارمت به باد ، تا شب هوایت میپیچد توی سرم و هوو هوو می کند ..
پسرک
مهتاب چکه می کند توی حوض نیم تمام حیاط خانه مان ..
پسرک
دلی که درد نمی کند آواز عاشقانه سوت نمیزند .. میگیرد می خوابد ، هم خودش را خلاص می کند هم ..
پسرک
لب هایم رو به خاموشی می روند بیچاره چشم هایم که تحمل می کنند این شب های نارس را ..
لایک

13 سال و 9 ماه و 25 روز و 21 ساعت و 57 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 23 روز و 16 ساعت و 59 دقيقه قبل