داداِ جوجو
بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانهی او نروید » بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمیتواند با یك دست كف بزند» بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پولهایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساختهاند .»
داداِ جوجو
از خسته شدن هم خسته شده ام
داداِ جوجو
هرچقدر هم خودت را به سنگ دلی بزنی و وانمود کنی که آدم بی تفاوتی هستی اما در اعماق وجودت نمی توانی خودت و تنها خودت را گول بزنی لعنت به تو ای دل
داداِ جوجو
عشق، تنفر، بی تفاوتی، شادی، غم، دوستی، محبت، دشمنی ... همه و همه لحظه ای هستند در اندیشه ما و یک احساس ناپایدار و دیگر هیچ... {پس چگونه تمام مهلت زیستن خویش را برای این لحظات بی ارزش می گزاریم...}
داداِ جوجو
مَیندیش چقدر حرف در درون توست بدان بیندیش كه چقدر حرف زده ای در این ایام چند از زندگانی ... و هیچ سودی نبردیم از این همه گفت و شنود... پس باز هم اگر نگوییم متضرر نخواهیم گشت... تا جوانی می اندیشی اگر كسی را نیابی برای همدلی و واگویی حرف های درونت خواهی مرد، از درون خواهی پوسید و جهان می میرد اگر حرف هایت را نگویی ... اما باز بدان جا خواهی رسید كه دیگر حرفی نداری! و نه اندیشه ای !؟ و نه پای رفتن و نه جرات ماندن... پس بكوش تا بدان زمان نرسیده ای. از هم اكنون بی این افكار بِزی و دیگر هیچ و خواهی دید: گفتن و نگفتنشان تفاوتی نخواهد كرد ! پس می توانی بنویسی و بخوانی و به خودت گوش فرادهی بدان چه می اندیشی و می نگاری، بارها و بارها و در نهایت می بینی چه حرف هایی بیهوده ای و پارۀ شان كن تا فراموششان كنی و آسوده زندگی كوتاه را ادامه دهی... شاد باش و شادی كن و شاد زندگی كن با تمام غم های همه حقیر. (زاهد مترسانم، دگر دوزخ ندارد آتشی ..... آنان که میسوزند، خود آتش ز دنیا میبرند )
داداِ جوجو
هیچ کس نمی داند در پس این ظاهر خشن چه روح لطیف و احساساتی وجود دارد. همانطور که هیچ کس نمی داند در پشت ظاهر خندان با محبتم چه شخص خشک و بی تفاوتی هست... و من مابین این دو نفر درگیرم. گاه این مرا جذب می کند و گاه آن...
داداِ جوجو
آن شب را به خاطر بسپار. آن لحظه اش را که چشم در چشم دوخته بودیم و هر دو دیده هایمان گریان... اما جرأت نداشتیم گامی دیگر برداریم به جلو یا پشت!!؟ و فقط آرزو کردیم. آرزو کردیم این لحظه وجود نداشت... لحظه با هم بودن و از مرگ گفتن و آرزویش را کردن...
داداِ جوجو
گاهی اونقدر روز و شب برای داشتن رفاه و لذت بدنبال زندگی میدویم که حتی موقعی که بهش میرسیم ، وای نمیستیم ، ازش سبقت میگیریم و بی توجه میریم
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 12 ساعت و 6 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 12 ساعت و 5 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 17 ساعت و 36 دقيقه قبلهمچنین