داداِ جوجو
دروتی دخترک خردسال بسیار اندوهگین است.چون زن بد جنس دهکده می خواهد سگش توتو را از او بگیرد. از شدت نا امیدی نزد عمو هنری و عمه اما می رود تا راز دلش را با آنها در میان بگذارد. اما آنها که هزار کار و گرفتاری دارند به او می گویند: " بدو برو پی کارت" دخترک به سگش تو تو می گوید : " آن بالا بالا ها ...بالای آسمان ها ... آنجا که همه ی مردم خوشحال و خوشبختند و حتی یک آدم بد جنس هم پیدا نمی شود ، یک جای خیلی عالی هست که می خواهم آنجا باشم!" ناگهان تند بادی از جانب کانزاس می آید و دروتی و توتو را بلند می کند و به بالای آسمان به شهر زمرد می برد. ابتدا همه چیز خوب و خوش به نظر می رسد.اما دوباره همان تجربه ها و ترس های قدیمی از نو سر بر می آورند. اکنون زن بد جنس دهکده به پیرزن جادوگر وحشتناکی بدل شده که باز قصد ربودن توتو را دارد. و حالا چقدر دلش می خواست که می توانست به دهکده ی خود در کانزاس بازگردد... خدا ميدونه كه چقدر دوستدارم، منم به شهر خودم برگردم...؛
داداِ جوجو
لحظه ای یاخته های قلبم ، با آرزوی در آغوش کشیدنت ، پرواز کردند و در گلویم نشستند... آرزوهایم کوچک است و دلم قانع ... . . امشب آسمان بالهای خوابم را چیده است... و من هنوز بر خاکم. . . دید ه ام را بدرقه ی راهت می کنم .... روزی ، در سپیدی ِ بی نهایت ، ...
داداِ جوجو
شبی در نهان خانه ی دل غرق بود...بر یار نامه ای می نوشت.میزبان بود و او میهمان دلش. نوای تار ، روحش را پرواز و دلش را شستشو می داد. حزنی زیبا و پرواز گونه بر قلبش می نشاند که با حزن مسائل روزگار تفاوتی عجیب ...
داداِ جوجو
گاهی از چشم هم می افتیم، بی آنکه ایستاده باشیم روی لبه ها یا کسی هل مان داده باشد.از چشم هم می افتیم ؛
داداِ جوجو
خشم را با سکوت درمان کنید و خواهشهای نفسانی را با عقل"حضرت على (ع) "
داداِ جوجو
کاش میشد از خدا غافل نبود کاش در افکار بی حاصل نبود کاش میشد بر شیاطین چیره شد تا رها از بند با این شیوه شد کاش دستم را بگیرد توی دست تا شوم از دست او من مست مست کاش میشد مست باشم تا ابد سر بر آرم دست افشان از لحد کاش میشد تا که در روز جزا شاد باشم از عمل پیش خدا کاش میشد یک نفس دیدار یار تا شوم مدهوش ؛ گردم بیقرار
داداِ جوجو
کاش میشد تا خدا پرواز کرد پای دل از بند دنیا باز کرد کاش میشد از تعلق شد رها بال زد همچون کبوتر در هوا
داداِ جوجو
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم كیستم سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست صخرهام ، هر قدر بیمهری كنی میایستم تا نگویی اشك های شمع از كم طاقتی ست در خودم آتش به پا كردم ولی نگریستم چون شكست آیینه، حیرت صد برابر میشود بیسبب خود را شكستم تا ببینم چیستم زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست كاش قدری پیش از این یا بعد از آن میزیستم
داداِ جوجو
کاشکی دیوانه بودم تا دلم غمگین نمیشد یا چنین بر دوش صبرم بار غم سنگین نمیشد
داداِ جوجو
خدایا کاش می شد دوباره به همون دورانی برگردم که تنها غمم “شکسته شدن نوک مدادم ” بود ای کاش……..
داداِ جوجو
کاش فردا را کسی پنهان کند لحظه را در لحظه سرگردان کند کاش ساعت را بمیراند به خواب ماه را بر شاخه آویزان کند
داداِ جوجو
با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو، از این سفر با من نگو من به پایان می رسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو
داداِ جوجو
کاش میشد اشک را تهدید کرد فرصت لبخند را تمدید کرد کاش میشد از میان لحظه ها لحظه ی دیدار را تجدید کرد
داداِ جوجو
کاش می شد قلبها آباد بود کینه و غمها به دست باد بود کاش می شد دل فراموشی نداشت نم نم بارون هم آغوشی نداشت کاش می شد کاشهای زندگی گم شوند پشت نقاب زندگی کاش می شد کاشها مهمان شوند در میان غصه ها پنهان شوند کاش می شد آسمان غمگین نبود ردپای قهر و کین رنگین نبود
داداِ جوجو
تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری؟ تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی. اون موقع اس که آنچنان دلتنگش می شی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی. اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی. اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه. اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذاشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونم ببره .. اون موقع که اسم دیوونه رو روت میزارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات میکنن و سعی میکنن خوردت کنن. اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که حس ميكني الانه كه قلبت ....
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 8 ساعت و 6 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 8 ساعت و 5 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 13 ساعت و 36 دقيقه قبلهمچنین