damla
توبه کردم که دگر می نخورم در همه عمر به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر امان امان امان توبه کردم که دگر می نخورم ، یار اگر ساقی شود و می بدهد من چه کنم ؟
damla
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم
بعد از این بوسه دگر هیچ گناهی نکنم
بوسه دادی چو لبم از لب تو تا برخاست
توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم
damla
عشق روزهاست که از این کوچه می گذرد و ما چشم دوخته ایم به بن بستی که مدت هاست رهگذری ندارد. مدت هاست دل این کوچه را هم تیغه کشیده اند! منتظر کدام صدای پایی؟! در این شهر کسی کفش نمی پوشد! هیچ برگی هم روی زمین نیست! در این شهر اگر صدای پای آب را هم شنیدی دل مبند! این آب از باران هم نیست !
damla
چه کسی می گوید شراب پاک نیست شراب عشق من نگاه پاک توست بعد از نوشیدن جام عشق تو هزار رکعت نماز مستانه می خوانم من و به سلامتی دست هایمان که تنها نمی رقصند جامی دیگر را می شکنم ! هنوز چند میخانه ی دیگر مانده که فریاد بزنیم: " ما نخورده مستیم ! " برقصان مرا ! در هوای کلماتت پروازم ده ! سبک تر شده ام دریغ نکن ! جامی دیگر بریز . امشب را تو ساقی من باش بیا به سلامتی رویاهایمان تا طلوع شراب بازی کنیم ! جامی دیگر بریز . به سلامتی . . به سلامتی عشق .
damla
تا شاید آرامشی دوباره را به درخت ، هدیه کند اما درخت از همیشه دورتر می ماند و برگ هایش را گریه می کند
damla
توسط فید
شوك بازار با ورود يكباره تعداد زياد سكه
damla
قلم ها خشک و خسته سیاهی در نگاهم رخنه کرده و این آوار دلتنگی میان قلب من صد خانه کرده در این سیلاب خاموشی نیاز چشم من رنگین کمان است نمی دانم چه می خواهم از این افکار کویر فکر من بی سایه بان است.
damla
همه ی بدنت روی قدم های پر سر و صداش قفل شده. به خودت که اومدی به دست های چرک و سیات نگاهی می ندازی و دوباره به ساق پای سفید اون که پر سر و صدا رو سنگفرش پیاده رو جلوی مغازه های پر زرق و برق این ور اون ور می ره. بدون اینکه توجهی به بساط تو داشته باشه. کفشای سرخابیش نمی ذاره تو اون جمعیت گمش کنی. چشات دو دو می زنه تا چشاشو ببینی. اما انگار برق پاهاش بیشتر از عینک دودی بزرگِ رو صورتش قفلت کرده! آروم آروم توی پیاده رو دور شد و دیگه چشات سفیدی پاش رو ندید. با خودت می گی حتی حق فکر کردن بهش هم ندارم .. اما کاش می شد رد سیاه دستام روی سفیدی پاش یادگاری بذاره !
damla
هدف ؟! ببین ای عشق ببین هیچکی دلتنگ تو نیست در پس این همه تنهایی حرفی از رنگ تو نیست ببین ای عشق ببین خطی از تو ننوشت برگ برگ کتاب دلمون از همه جز تو نوشت ببین ای عشق ببین روز ِ من بی تو پُر ِدرده خواب و خیال ِشب من رو قصه ی تو دوره کرده ببین ای عشق ببین همه در پی ِ تو می گردند تا دم ِ چشمه ی تو می آیند اما باز تشنه برمی گردند !
damla
خسته ام.از حرفهای بيهوده. از کلماتی که بين فاصله های ما به هدر می روند. از دقايقی که با خشم می گذرند. خسته ام.از تکرار لحظات بی عاطفه بودن. از خنده های سرخی که بر لبانمان به زردی می روند. از کوچ بی رحم سرمستی های کودکانه. خسته ام از دقايقی که با خشم می گذرند. من خسته ام. حتی از خسته بودنم هم خسته ام. کودک احساس من اکنون پيری ناتوان است. عصايي در دست...قدم هايي کوتاه..به تنهايي قدم بر می دارد. آرام آرام..پير و ناتوان..بی شور زنده بودن..بی اشتياق ديداری گرم و تازه.. کودک احساس من اکنون پيری ناتوان است. حتی توان نيم نگاهی به راه مانده را ندارد. خستگی گذشته..سنگينی حال..دوری آينده... او را خميده کرده است. او خسته است....
damla
نیازمند چیزی بودم که باورش کنم نگاهت بر من افتاد و باور کردم خواهان کسی بودم تا باورش کنم خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی و باورت کردم اما آنچه که به راستی نیازمندش بودم باور کردن خود بود. مرا به دنیای درونت بردی و با اکسیرعشق یاریم کردی و به برکت توست که زنده ام ، لمس می کنم و باور دارم کسی ، چیزی یا خود را.. آری تنها به خاطر وجود توست.
damla
« شراب عشق » مِی ننوشیده گرفتار شدم خراب صفای دل دلدار شدم این چه مهریست که افتاده به دل مِی ننوشیده گنه کار شدم ساقی این مجلس گر لیلی باشد مِی نمیخاهد خودم مست شدم این پیمانه که لیلی پر کرد زعشق خوردم چو مجنون دیوانه شدم