damla
تا آمدم بگویم ، از عشق و شور و مستي آمد ندا که (مریم) تا کی می ، پرستي؟ تا خواستم بخوانم ، از دل ندا شنیدم تا کی نشینی دورازعشق و خدا پرستي؟ تا امدم بجویم ، از دل کام شیرین آتش افتاد به جانم ، چرا دنیا پرستي؟ من خسته ام ازدنیا می ،خورده یا نخورده خندان شوم یا گریان ، دورم ازهرچه پستی روزی شنیدم از دل که گفت : زار و گریان من خسته ام خدایا ، از جان و عمر و هستی گفتم به دل سکوت کن ، صبور باش و ارام امیدوارم شاید ، دستم بگیرد دستی ..
damla
راوی بگو به جانان ِ تا جان به لب نیارد در شهر بت پرستي گام خدا گذارد راوی بگو به باران در شهر ما ببارد در خاک بی وفایی نخل وفا بکارد ساقی بگو به مستي گیسی ز شب ببافد در شهر می پرستي از می جدا بماند راوی شکایتم گو حکمم بقا نباشد تاوان دل پرستي کام جفا نداند راوی سپاست ای دوست ِ چشمت دگر نبارد بانوی غم پرستي عمرت به غم سر آمد
damla
شب را همه در عالم مستي بودم گویی از خود به در دور ز هستی بودم کارم از عشق گذشت ودلم از دوست گسست یادم آمد که چه بیگانه پرستي بودم مرغ آزاد دلم را به قفس خو کردی ای دریغا که عجب ظلم پرستي بودم خانه عشق خراب و خانه عقل خراب ای خدابین که چه ویرانه پرستي بودم قصه عشق شنودم ز رهم دور شودم وای برمن که چه افسانه پرستي بودم شیداتوچه دانی زغم شمع مکن یاد زسوز عمریست که همچو شمع پروانه پرستي بودم ...
damla
بزن به جام مستي بزن به جام مستي شراب عشق پرستي که مست گشته از آن تمام مُلک و هستی سبو به جوش آمداز آن خروش آمد که حد زنید ما رابه جرم می پرستي به زاهدان بگویید که کافران بشویند خدای عشق خود رادرون جام هستی هر دو جهان ببخشد خدا شراب و خمُ را گهی کنار کوثر گاه درون هستی در این جهان فانی از کافران بگیرد در جنت اش ببخشد با یک ثواب دستی این بازی خدا است بر بندگان عاصی یک جا گشودی آن رایک جا به قفل بستی بزن به جام مستي شراب عشق پرستي
damla
گر چه ز شراب عشق مستم عاشق تر از این کنم که هستم نان و نمک تو در گلویم بر خوان کرامتت نشستم از بهر گدایی عنایت پابست به در گه تو هستم ۵ آن گه که مرا ز خود برانی دَر دَم ز درون خود گسستم بر گرد حریم و بزم ساقی در گیر و اسیر و پای بستم سرمست ، تو را زدل بجویم تنها و یگانه می پرستم
damla
توسط فید
لابي صهيونيسم به دنبال ايران هراسي در منطقه است
damla
رمز عاشق بودن هر عاشق
ساده بودن
ساده دیدن
ساده پذیرفتن
پس ساده میگم
ساده باور کن
دوستت دارم....
damla
آسمان نیم نگاهی می کند وخمیازه می کشد رد پای ابرهای سیاه و سفید در دلم محو می شود روزهای بازیگوش پاییز مرا در به در می کند من در این خیابان تاریک از تنهایی ها دل زده شده ام زیر اشک های ماه اشک های خود را پاک کردم آه هنوز بوی تو در هوای بارانی غوطه ور است و نوشته هایم ناخوداگاه دلتنگ می شود به روزهای با تو بودن این خودکار و چند تکه کاغذ به من دهن کجی می کند و مرا به باد سخره می گیرد که باز هم واژه ی تلخ «تو»!!!
damla
از پنجره به افق بنگريم و ماهي ها را به دامن دريا بسپاريم و با تمام وجود خدا را بخوانيم... امروز بهار است بیایید به زندگی زیبا لبخند بزنیم..
damla
و رفت تا لب هيچ و پشت حوصله نورها دراز كشيد و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشانی تلفظ درها براي خوردن يك سيب چقدر تنها مانديم
damla
زیر باران بیا قدم بزنیم حرف نشنیده ای به هم بزنیم نو بگوییم و نو بیندیشیم عادت کهنه را به هم بزنیم و ز باران، کمی بیاموزیم که بباریم و حرف کم بزنیم کم بباریم اگر، ولی همه جا عالمی را به چهره نم بزنیم سخن از عشق، خود به خود زیباست سخن عاشقانه ای به هم بزنیم قلم زندگی به دل است زندگی را بیا رقم بزنیم سالکم قطره ها در انتظار تواند زیر باران بیا قدم بزنیم
damla
به نام خداي بارون چتر هارابايد بست! زير باران بايد رفت! فکر را، خاطره را،زير باران بايد برد! با همه مردم شهر ،زير باران بايد رفت! دوست را، زير باران بايد ديد !
damla
گنه کردم گناهی پر ز لذت کنار پیکری لرزان و مدهوش خداوندا چه می دانم چه کردم در آن خلوتگه تاریک و خاموش در آن خلوتگه تاریک و خاموش نگه کردم بچشم پر ز رازش دلم در سینه بی تابانه لرزید ز خواهش های چشم پر نیازش در آن خلوتگه تاریک و خاموش پریشان در کنار او نشستم لبش بر روی لب هایم هوس ریخت زاندوه دل دیوانه رستم فرو خواندم بگوشش قصه عشق: ترا می خواهم ای جانانه من ترا می خواهم ای آغوش جانبخش ترا ای عاشق دیوانه من هوس در دیدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پیمانه رقصید تن من در میان بستر نرم بروی سینه اش مستانه لرزید گنه کردم گناهی پر ز لذت در آغوشی که گرم و آتشین بود گنه کردم میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود " فروع فرخزاد"
damla
می دانم که خواهی رفت اما همیشه و همه جا به انتظارت خواهم نشست. شمع ها را روشن خواهم کرد تا تو بیایی. هرجا که دیدی باران بارید یاد من باش. چون آن لحظه من پشت پنجره خواهم نشست و منتظرت هستم. اما بدان آن بارانی که می بارد اشک آسمان نیست. اشک های چشمان من است که در انتظار آمدن تو در حال باریدن است. همیشه انتظار را دوست داشتم چون در پس آن تو بودی نمیدانم که اینبار هم هستی یا نه؟ خواهی آمد یا نه؟؟؟؟ اما فقط میخواهم این را بدانی که: تا روزی که خدا هست منتظرت خواهم ماند