damla
دست به دست رعشه ای برجان من و لبانت با همان مزه ی گس تابستان سکوت را پیکره ای از شکستن جامی تهی می شکند ، می شکنم ، می شکنی باید از نو شروع کنم دست به دست ، رعشه به جان ، و اینبار نمی شکند ....
damla
چشمانم خیره به در با غبار ده ماه و چهارده روز تو بگو یک عمر من می شمارم : یک ، دو ، سه ، چهار .... مثل مثل سوزنبان ، بعد از رفتن آخرین قطار و مثل مترسک های بعد از برداشت کاری ندارم و خیره ام خیره به سفیدی جاده آن سوی باغ سبزی جایش را به سرخی داده است مست ، آشفته ، خراب من کلیک می کنم ، وارد می شوم ، اما تو نیستی همچنان
damla
می بارد درشت و پر رنگ سفید و شلاقی می بارد ، شلاقی و ترکه وار من ، عاشقانه و مبهوت پشت شیشه ای گرم رو به رویم سفیدی است و مست می نگرم به پشت شیشه ها به آنجایی که هنوز بادی نیست تا زلف هایش را برقصاند
damla
من به چشم های بی قرار تو قول می دهم ریشه های ما به آب شاخه های ما به آفتاب می رسد ما دوباره سبز می شویم ................................................................................ قیصر امین پور
damla
گویند که دوزخی بود ، عاشق و مست گویند که دوزخی بود ، عاشق و مست ای مفتی شهر ای مفتی شهر از تو بیدارتریم با این همه مستی زتو هوشیار تریم تو خون کسان نوشیده! ما خون رذال انصاف بده کدام خون خوارتریم؟؟؟؟؟؟ گویند که دوزخی بود ، عاشق و مست گویند که دوزخی بود ، عاشق و مست گویند کسان بهشت با هور خوش است! من میگویم که آب انگور خوش است! این نقد بگیرو دست از آن نسیه بردار آواز دهل شنیدن از دور خوش است این می چه حرام است؟؟!! که عالم همه ز آن میجوشند!! یک دسته به نابودی نامش کوشند آنان که بر عاشقان حرامش کردند!! خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند!!! آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت معشوق و شراب و می پرستی را ساخت بی شک قدری شراب نوشید و از آن سر مست شد این جهان هستی را ساخت گویند که دوزخی بود ، عاشق و مست............!
damla
قصري ساخته بودم برايت از جادويي ترين شاخه هاي گل سرخ اما تو به لطافت يك تراكتور از روي آن گذشتي
damla
همه عصر و نیمی از شب
من و تو از شهوت گفتیم و از عشق
خواستیم و مایوس شدیم و درد کشیدیم
بطریها پشت سر هم خالی شدند
روی تختی دراز می کشیم
و من لبانت را بوسه می زنم
گرمای وجودت مرا شاد می کند
وقتی تو مستی من سرخوشترینم
damla
عاشقت هستم و جانانه تویی گوهر نازی و یکدانه تویی جرعه ای بخش ز مینای نگاه ساقی و ساغر و میخانه تویی
damla
فقط یه ایرانی به بهانه پا درد از پله برقی استفاده میکنه ولی وقتی سوار پله برقی شد شروع میکنه همراه پله ها بالا و پایین رفتن !
damla
بوسه کلید یگانگی ست مثل اینست که من قلبم را با تو تقسیم کنم می بوسمت تا بدانی از منی به خشکیهایم بارانی در سبزیهایم سهیم بیهوده نیست که هر گاه به من میرسی لبهایم شکوفه می کند
damla
پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست شعر زلال جوشش احساس های من از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست من در فضای خلوت تو خیمه می زنم طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست
damla
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمندشدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست ورا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم... وقتی او تمام شد...من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است... مثل تنها مردن!
damla
بیا وقتی برای عشق،هورا می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بیاندازیم
بیا با خود بیاندیشیم
اگریک روز تمام جاده های عشق را بستند؛
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید؛
اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد؛
اگر یک شب شقایق مرد؛
تکلیف دل ما چیست؟
و من احساس سرخی می کنم چندیست
و من از چند شبنم پیش در خوابم
نزول عشق را دیدم
چرا بعضی برای عشق،دلهاشان نمی لرزد؟
چرا بعضی نمی دانند که این دنیا
به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است
و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست؟
و گویی میوه اخلاصشان کال است
چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست؟
چرا در اقتصادِ راکدِ احساسِ این مکاره بازاران
صداقت نیز دلالیست؟
"دکتر سيد محمود انوشه"
damla
سعي كن هميشه تنها باشي چون تنها به دنيا آمدي و تنها از دنيا خواهي رفت هرگز به عظمت عشق نگاه نكن چون آنقدر عظيم و بزرگ است كه هر وقت در تو آمد زندگيت را از بين خواهد برد و اگر هم در زندگي عاشق شدي سعي كن يكي را دوست داشته باشي با او صحبت كني با او بخندي و در غم او گريه كني به فكر او باش فقط و فقط...