damla
کودک درونی که سقطش کردم! مانند جنین بی گناهی بود و حالا،وجدانم انگار جایگزینش شده!
damla
خوش به حال باد.. گونه هایت رالمس میکندوهیچکس از او نمیپرسدباتو چه نسبتی دارد.. ای کاش مراباد می افریدند... همانقدربخشنده و ازاد.. وکاش قبل از انسان بودنت تورابرگ درختی خلق میکردند.. عشق بازی برگ وباد را دیده ای؟؟؟ درهم میپیچند وعاشق تر میشوند... به خیالم نطفه ی سیب را به وقت عشقبازی برگ و بادبسته اند...
damla
ای نارفیق.. به کدامین گناه ناکرده.. تازیانه می زنی بر اعتمادم ؟ زیر پایم را زود خالی کردی… سلام پر مهرت را باور کنم ، یا پاشیدن زهر خیانتت را
damla
بی تو این عشق غریب است ، بهارم! برگرد این همه فاصله آید به چه کارم؟ برگرد آسمان خسته تر از من ، وَ من از رفتن تو پُرم از ابر ، که همواره ببارم ، برگرد سهمم از شعر ، فقط گریه شده ، ماه ِ غزل ! ها . . . دگر خاطره از خنده ندارم ، برگرد صبر بارانی من را که خزان دزدیده ست قدر این پنجره من تاب نیارم ، برگرد من ِ ققنوس صفت سوختم از تنهایی تا کجا شعله به دفتر بنگارم؟ برگرد بی تو اینجا قفسی تنگ تر از خاطره هاست بی تو این عشق غریب است ، بهارم! برگرد
damla
می دانی..؟ آدم های ِ ساده.. ساده هم عاشق می شوند.. ساده صبوری می کنند.. ساده عشق می وَرزَند.. ساده می مانند.. اما سَخت دِل می کنند.. آن وقت که دل ِ می کنند.. جان می دَهند.. سخت میشکنند.. سخت فراموش میکنند.. آدم های ِ ساده….
damla
دستانمـ رآ که می گیری من دیگر از آن خود نیستم! حرارتم به اوج میرسد! و نمیدانم که این از شرم است یآ تصور روزهآیی که باید نبودت را لمس کنم
damla
دوست داشتن امروزم ، دنباله ی ستاره ی چشمهایت است که در آسمان قلبم سالها پیش جا گذاشته بودی !
damla
روزی مجنون از میان سجاده مرد نماز گذاری عبور کرد .... مرد گفت هی ! مگر نمیبینی که با معشوق خود راز و نیاز میکنم ؟ مجنون گفت : من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی ؟؟
damla
زیاد خوب نباش … زیاد دم دست هم نباش ... زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی … آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند … زیاد که باشی ، زیادی می شوی …
damla
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
damla
چــــــتــــــــرتـــــــــــــ را بگـــــــــــــیر . . . چشــــــــــم های من . . . بزرگ شده ی بارانند . .
damla
زندگی تفریح است میان تولد و مرگ
damla
سرنوشت من بی تو جملۀ بی فاعلی ست که فعلش تعطیل استــــــــــــــــ . . .