دیـــــویــــــد
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا تو غره بدان مشو که می مینخوری بنیاد مکن تو حیله و دستانرا صد لقمه خوری که می غلامست آنرا
دیـــــویــــــد
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟ دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟ شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار
دیـــــویــــــد
این کوزه که آبخوارهی مزدوری است هر کاسه میی که بر کف مخموری است از دیدهی شاهست و دل دستوری است از عارض مستی و لب مستوری است
دیـــــویــــــد
من یاد خوش دوست به دنیا ندهم / لبخند خوشش به حور رعنا ندهم / گر یاد کند مرا هر از گاهی چند / گرد رخ وی به چشم بینا ندهم
دیـــــویــــــد
آرزویم برایت این است : در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن ، آرام قدم برداری برای زندگی کردن . . .
دیـــــویــــــد
زبانت کوک نمی شود ! به آنچه گوش من ، محتاج شنیدنــش است . . . !
دیـــــویــــــد
در مسلک ما معنی پرواز چنین است / با بال شکسته به هوای تو پریدن
دیـــــویــــــد
خون داغ عشق در رگهای من جاریست باز لب فرو بستن سکوت تلخ اجباریست باز چند روزی میشود سودایی سوداییام در دل شبهای من غوغای بیداریست باز
دیـــــویــــــد
خاک شد هرکه بر این خاک زیست ٬ خاک چه داند که در این خاک کیست سرانجام که باید در خاک رفت ٬ خوشا آنکه پاک آمد و پاک رفت . . .
دیـــــویــــــد
چه حقیر و کوچک است آن که به خود مغرور است ... چرا که نمیداند بعد از بازی شطرنج شاه و سرباز همه در یک جعبه قرار می گیرند...!
دیـــــویــــــد
کاش دارکوب کوچکی بودم تا بر سینهات میکوبیدم تا راهی بر قلب مهربانت همیشه بیابم
#علیرضا-بلوری
13 سال و 3 ماه و 14 روز و 18 ساعت و 13 دقيقه قبل