Ehsan
تو را چه به فرهاد؟ یک فرهاد است و یک بیستون عاشقی تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار من باورت می کنم,,,,,,,,,,
Ehsan
به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند. به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود، و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد. من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ، ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند، سوگواری می کنم.
Ehsan
به آقائی که با سردرد اومده بود گفتم : قبلا هم سابقه داشتین ؟ گفت : مثلا چه سابقه ای ؟ بعد گفتم: توی خونه داروئی نخوردین ؟ گفت : مثلا چه داروئی ؟ نسخه شو که نوشتم گفتم : دیگه هیچ ناراحتی نداشتین ؟ گفت : مثلا چه ناراحتی ؟
Ehsan
روزانــه هزاران انســان به دنیــا می آینـــد .. امــا نسل " انســانیت " در حال انقــراض است!
Ehsan
یکی زود به ستوه می آید،زود می رنجد،زود می رود،زود برمی گردد... یکی هم مثل من / به ستوه نمی آید،نمی رنجد،دیر می رود،بر نمی گردد..
Ehsan
دلم گرفته آسمون ، از خودتم خسته ترم/ تو روزگاره بی کسی ، یه عمره که در به درم/ ... حتی صدای نفسم ، می گه که توی قفسم/ من واسه آتیش زدنت ، یه کوله بار شب بسم/ دلم گرفته آسمون ، یکم منو حوصله کن/ نگو که از این روزگار ، یه خورده کمتر گله کن
Ehsan
عید را بهانه کنیم تا به همه کسانی که دوستشان داریم سلامی بکنیم ، نام شما در اندیشه و مهرتان در قلب ماست . . . عید قربان بر شما مبارک
Ehsan
با هزار بدبختی و جون کندنی بود رفتم زیر ماشین بعد میگم استارت بزن. میگه استارت ماشینو؟ پ ن پ استارت یک عشق پاک و آسمانی!!
Ehsan
شمرده بودم...!! پنج سیگار...!! تا خانه ی او راه بود...!! ... حالا دیگر...!! کوچه به کوچه...!! سیگار پشت سیگار..!! میگردم و نمی رسم..
Ehsan
اهـل پـنـهـان کـاری نـیـسـتـــم ..! اعـتـرافــ مـی کـنـــم : .. زمـــــــانــــــی دل یـــکــی راســوزانـــده ام !! حــالا .. یـــــکـــــی.. یـــــکــــــی .. یـــــــ کــــــــ ی !! دلــــم رامــی ســوزانـــنـــــm
Ehsan
رفته بودم انقلاب، مثل همیشه یکی اومد در گوشم گفت: اسپری، پاسور، سیدی، بازی پرسپولیس و داماش بدون سانسور!
Ehsan
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد ... ... کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم " پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ..
Ehsan
فاصله بین مشکل و حل آن یک زانو زدن است ، اما نه در برابر مشکل بلکه در برابر خدA