ال ناز
از صبح ک بیدار شدم هنوز بیدار نشدم ...
ال ناز
رفتم نمایشگاه کتاب میگم ببخشید از سعدی چی دارین ؟ میگه کتابشو میخوای ؟ گفتم نه ! انگشتری , لباسی , کفشی اگه مونده میخوام
ال ناز
آرزو هایمان که خفته باشند/ میوه ی رسیده ی دستان تو /یک شبه کال می شوند برایم/ و دیگر تفاوتی نمی کند که/ کدام پرنده روی درخت همیشگی / لانه می کند و کدامین باد/ ویرانش می کند ...
ال ناز
جای خالی ات قده خود توست/ بزرگ نیست کوچک هم / که نه هجوم و ازدحام اطراف آن را پر می کند و نه/ کوچکتر از تو / در آن جای می گیرد ...
ال ناز
از خونه ی همسایمون صدایِ جرو بحث و دعوا میاد / تو مخمه/ خیلی / صدایِ موزیک و بیشتر می کنم !
ال ناز
چیزایی که دیگه واسم هیچ جذابیتی ندارن / هیچی !
ال ناز
نگاه کن /فقط با نگاه کردنت من و تو چه رویایی انداختی ...
ال ناز
نباید انقدر من و جدی می گرفتی / وقتی من حتی خودمم دیگه جراتِ اعتماد کردن به خودم و ندارم !
ال ناز
این لحظه هایی که منتظرِ جوابِ یه اس ام اس ی هستی که برات خیلی مهمِ / بیست بار هِی گوشیت و نگاه می کنی ! / این لحظه ها خیلی مذخرفن
این جاده/ تا جان دارد پای مرا برای رفتن قرص می کند ... تا چشمانم از دهن نیفتاده/ باید بیدار شوم ... کاش می فهمیدی لب های به هم چسبیده ام ,لیوان چای نمی خواهند ... من کمی بیشتر از تخت خواب ... / به تا خوردن در آغوشت محتاجم ,کمی بیشتر از تمام لباس هایت/ به تو آمدن را می خواهم ...کمی بیشتر از تمام سر به زیر بودنم ...
13 سال و 4 ماه و 11 روز و 12 ساعت و 18 دقيقه قبلتا چشمانم از دهن نیفتاده /باید بیدار شوم .... مغرور تر از همیشه برای چشمانم خط چشم بکشم و بگذرم ...! از روی تمام ریل هایی که برایم چیده ای ... تا شهر به شهر از چشمانت / بگذرم و دور شوم از / تابستان تنت ...!
چه لذت احمقانه ایست / وقتی پنجمین سیگار برگت را هم روشن کرده ای و مانده ای که امروز کدام شخصیتت را نصیبم کنی ...
دراکولایی / که هر چه خون خود را می خورد سیر نمی شود ...
یا چرچیلی / که این همه تناقض را با آرامش درونت /جا داده ... تا با یک " نمی دانم " ساده زیر تمام حرف هایت بزنی ,بی آنکه به هیچ کجای خاک سیگارت بر بخورد ...
فقط عبور کن !
برایم اهمیتی ندارد
چقدر در زندگی ام زندگی نکردم ...
اهمیتی ندارد این همه شبی که بیدار ماندم ...
این همه صبحی که خواب بودم ...
این همه داشته ها که نداشتم ...
تمام حرف هایی که سکوتشان کردم ...
تمام درونیاتی که بغضشان کردم ...
اینکه پر از خلا می شوم وخالی لز لبالب بودن / اینکه خیلی حرف هایم نوشته نمی شوند و خیلی از نوشته هایم نا خواناست ...
فقط عبور کن !
یک وقت هایی باید از یک چیز هایی گذشت ..
مثلا از زندگی ...
از احساس ...
از ...
ال ناز / هفدهمین از دی ماه



13 سال و 4 ماه و 11 روز و 12 ساعت و 13 دقيقه قبل