اميررضا
توسط موبایل
از خنده های ظاهری ام تا ظاهر خنده دار ترم که بگذریم فقر در قامت پانتومیم به ارضای جیب خالی هیچ دلقکی قد نمیدهد، مادامیکه اجتماع همیشه برای درد های خنده دار رژیمی هورا میکشد... یک جای کار دردهای پست مدرن میلنگد، یک جای زخم ها با مرهم جور در نمی آید، تف میکنی به آبروی هرچه که خواستن اش خنده دار تر است. باید بخندانی تا باور جیب خالی ات را عوض کنی، مبادا عذابی را در وجدان اجتماع رزرو کنی، باید آنقدر در جلد خنده هایت فرو روی، گه ایمان بیاوری تو تنها سمبل دردخایی هستی که وجدان جمعی جامعه در تو به ودیعه گذاشته است.
اميررضا
سري ششم سلام خانم رنگين كمان.... عشق، نردبامی دو لتّهییست...
اميررضا
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ..... سرها در گریبان است....
اميررضا
سري چهارم سلام خانم رنگين كمان ...... کتابخانهی موهای سپیدِ مادرم... ... مدرسهها دوباره باز شدهاَند! خانم رنگینکمان! وقتی هنگام ظهر دختربچههای کلاس اوّلی را میبینم که در ضل آفتاب با مقنعههای سفید به خانه برمیگردند، دلتنگمیشوم! از مدرسه خاطرهی خوشی ندارم! مدرسه برایم شکنجهخانه بود! به صف شُدن، از جلو نظام، خبردار ایستادن با مُشتیگره مرگ بر را حوالهی این آن کردن! گرفتار یک ناظم هیستریک بودن! ناظمی که با کلافهای بافته از سیم تلفن بچّهها رامیزد!
اميررضا
گفتم بمان! نماند ... اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم ..... تمام خطوط این خنده های خواب آلود .....با رگبار گریه های شبانه ..... از رخساره ی خسته و خیسم پاک می شوند.......
اميررضا
تو دونسته بودي چه خوشباورم من .....شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من..... تا گفتم كي هستي تو گفتي يه بيتاب...... تا گفتم دلت كو تو گفتي كه درياب..... قسم خوردي بر ماه كه عاشقتريني ....تو يك جمع عاشق تو صادقتريني .....همون لحظه ابري رخ ماه رو آشفت .....به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت .....................
اميررضا
سري سوم سلام خانم رنگين كمان از يغما گلروئي ..... کسی با درختان سخن نمیگوید... شاید سهراب هنگام نوشتن این سطر که هر کلاغی را کاجی خواهم داد به فکرِ کاجهایی که نمیخواستند بردهوار به کلاغهابخشیده شوند نبوده است! سهراب در جای دیگری مینویسد که: من نمیدانم که چرا میگویند / اسب حیوان نجیبیست /کبوتر زیباست / و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست... این شاعر (سهراب) با قفس مُشکل ندارد! نمیپُرسد اصلاً چرا بایدقفسی در کار باشد، نگران جای خالی کرکسها در قفسهاست! من نمیتوانم با این شاعر کنار بیایم! من به فکرِ شکستنقفسها هستم! زندهگی با رؤیا فاصله دارد! اگر گُل یاسی به گدا بدهیم با آبدهان یا ناسزا از ما استقبال خواهد شُد! من میدانمخیلی از این سطرها معنای نمادین دارند ولی نمیتوانم با فرهنگی که پُشت آنهاست کنار بیایم! برای همین دوستشان ندارم....
اميررضا
اي كه بي تو خودم رو تك و تنها ميبينم ......هرجا كه پا ميذارم تو رو اونجا ميبينم ...... يادمه چشمهاي تو پر درد و غصه بود ..... قصه غربت تو قد صد تا قصه بود ....
غصه ؟ من؟
13 سال و 3 ماه و 10 روز و 23 ساعت و 7 دقيقه قبل توسط موبایلگفتم اشتباه شده ها
13 سال و 3 ماه و 10 روز و 23 ساعت و 4 دقيقه قبل توسط موبایل
13 سال و 3 ماه و 10 روز و 23 ساعت و 1 دقيقه قبل توسط موبایلبا سرعت مناسب از كوچه علي چپ عبور كنيد
13 سال و 3 ماه و 10 روز و 22 ساعت و 59 دقيقه قبل توسط موبایلانقدر غمو دیدم برای من شخصا دیگه کلمشم خنده دار شده
13 سال و 3 ماه و 10 روز و 11 ساعت و 52 دقيقه قبل