•▪●۩ اسی ۩●▪•
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر، با آن پوستين سرد نمناكش باغ بي برگي روز و شب تنهاست با سكوت پاك غمناكش ساز او باران، سرودش باد
•▪●۩ اسی ۩●▪•
ما چون دو دريچه، رو به روي هم آگاه ز هر بگو مگوي هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آينده عمر آينهي بهشت، اما ... آه بيش از شب و روز تيره و دي كوتاه اكنون دل من شكسته و خسته ست زيرا يكي از دريچهها بسته ست نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد
•▪●۩ اسی ۩●▪•
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر واي، آيا هيچ سر بر ميكنند از خواب مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
•▪●۩ اسی ۩●▪•
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم همچنان مي سوزد اين آتش نقشهايي را كه من بستم به خون دل بر سر و چشم در و ديوار در شب رسواي بي ساحل واي بر من ، سوزد و سوزد
•▪●۩ اسی ۩●▪•
قاصدك ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند ...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
قاصدك در دل من همه كورند و كرند دست بردار ازين در وطن خويش غريب قاصد تجربه هاي همه تلخ با دلم مي گويد كه دروغي تو ، دروغ كه فريبي تو. ، فريب
•▪●۩ اسی ۩●▪•
انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس برو آنجا كه تو را منتظرند
•▪●۩ اسی ۩●▪•
لحظه ي ديدار نزديك است باز من ديوانه ام، مستم باز مي لرزد، دلم، دستم باز گويي در جهان ديگري هستم هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ هاي، نپريشي صفاي زلفكم را، دست و آبرويم را نريزي، دل اي نخورده مست لحظهي ديدار نزديك است