•▪●۩ اسی ۩●▪•
بيا ره توشه برداريم قدم در راه بگذاريم كجا ؟ هر جا كه پيش آيد ....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ ملول و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ وز آن سو ميرود بيرون، به سوي غرفه اي ديگر به اميدي كه نوشد از هواي تازه ي آزاد ولي آنجا حديث بنگ و افيون است از اعطاي درويشي كه مي خواند: جهان پير است و بي بنياد، ازين فرهادكش فرياد
•▪●۩ اسی ۩●▪•
هلا ! من با شمايم، هاي ! ... مي پرسم كسي اينجاست ؟ كسي اينجا پيام آورد ؟ نگاهي، يا كه لبخندي ؟ فشار گرم دست دوست مانندي ؟ و ميبيند صدايي نيست، نور آشنايي نيست، حتي از نگاه مُرده اي هم رد پايي نيست
•▪●۩ اسی ۩●▪•
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟
•▪●۩ اسی ۩●▪•
سه ره پيداست نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر حديقي كه ش نمي خواني بر آن ديگر نخستين: راه نوش و راحت و شادي به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي دوديگر: راه نميش ننگ، نيمش نام اگر سر بر كني غوغا، و گر دم در كشي آرام سه ديگر: راه بي برگشت، بي فرجام
•▪●۩ اسی ۩●▪•
از تهی سرشار، جویبار لحظهها جاریست. چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ، دوستان و دشمنان را میشناسم من. زندگی را دوست میدارم؛ مرگ را دشمن.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم ......
•▪●۩ اسی ۩●▪•
وگر دست محبت سوی کسی یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون
•▪●۩ اسی ۩●▪•
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید ، نتواند که ره تاریک و لغزان است ...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
عاشق نشدی ، وگرنه می فهمیدی پاییز ، بهاریست که عاشق شده است
•▪●۩ اسی ۩●▪•
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشواراست چه زجری میکشد آن کس که انسان است واز احساس سرشار است..