•▪●۩ اسی ۩●▪•
لبها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد. پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده. انگشتان شبانه ات را می فشارم ،
•▪●۩ اسی ۩●▪•
آب را گل نکنید شاید این آب روان میرود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی .....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
افسوس! آفتاب مفهومِ بیدريغِ عدالت بود و آنان به عدل شيفته بودند و اکنون با آفتابگونهيی آنان را اينگونه دل فريفتهبودند!
•▪●۩ اسی ۩●▪•
ای کاش میتوانستند از آفتاب ياد بگيرند که بیدريغ باشند در دردها و شادیهاشان حتا با نانِ خشکِشان.ــ و کاردهایِشان را جز از برایِ قسمت کردن بيرون نياورند.)
•▪●۩ اسی ۩●▪•
ز حيرتِ اين صبحِ نابهجای خشکيده بر دريچهیِ خورشيدِ چارتاق بر تارکِ سپيدهیِ اين روزِ پابهزای، دستانِ بستهام را، آزاد کردم از زنجيرهایِ خواب.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
چه بگويم؟ سخنی نيست. در همه خلوتِ اين شهر، آوا جز ز موشی که دراند کفنی نيست. وندر اين ظلمتجا جز سيانوحهیِ شومرده زنی نيست. ور نسيمی جنبد به رهاش نجوا را نارونی نيست. چه بگويم؟ سخنی نيست...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
چه بگويم؟ سخنی نيست. پشتِ درهایِ فروبسته شبِ از دشنه و دشمن پُر به کجانديشی خاموش نشستهست. بامها زيرِ فشارِ شب کج، کوچه از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج خستهست.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
در قفلِ در کليدی چرخيد بيرون رنگِ خوشِ سپيدهدمان مانندهیِ يکی نوتِ گمگشته میگشت پرسهپرسهزنان رویِ سوراخهایِ نی دنبالِ خانهاش...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
کنار تو ، زنبق سیرابم. دوست من ، هستی ترس انگیز است.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
ترا دیدم ، از تنگنای زمان جستم . ترا دیدم ، شور عدم در من گرفت. و بیندیش ، که سودایی مرگم .
•▪●۩ اسی ۩●▪•
و مبادا ترس آشفته شود ، که آبشخور جاندار من است. و مبادا غم فرو ریزد، که بلند آسمانه زیبای من است. صدا بزن ، تا هستی بپا خیزد ، گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
فرسوده راهم ، چادری کو میان شعله و با ، دور از همهمه خوابستان ؟
•▪●۩ اسی ۩●▪•
مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، که جدا مانده ام. به سرچشمه "ناب" هایم بردی ، نگین آرامش گم کردم ، و گریه سر دادم.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اندوه مرا بچین ، که رسیده است. دیری است، که خویش را رنجانده ایم ، و روزن آشتی بسته است.