faafaa
ازدواج زيباترين پسر .........................دیدگاه
faafaa
كارمند تازه وارد ............دیدگاه
faafaa
اگه گفتي چرا كريستوف كلمب ازدواج نكرده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دیدگاه
faafaa
آمريکايي و ايراني..................دیدگاه
faafaa
کي نوبت من ميشه؟........دیدگاه
faafaa
شب را خانه را و همسر را برای تسکین شما قرار دادیم ..............شب است،خانه ام ،کنار همسرم و این هر سه مرا آرام نمیکند...................... بیوتن-رضا امیر خانی .........
faafaa
هنوز هم ، چشمانم نگاهت را……….
نگاهم لبانت را …….. و لبانم لبانت را نشانه میرود………
در طلب یک بوسه ......... هنوز هم زیباست انتظار آغوشت را کشیدن…..
حتی زیباتر از گذشته ……....
faafaa
وای !......دلار!........سجده ی واجب!لا یمکن الفرار من حک.متک!........و این ضمیر کاف،.....تو هستی ،......دلار!.....که به راحتی میتوان از خدا فرار کرد اما از تو هرگز... ........بیوتن-رضا امیر خانی
faafaa
من یك آدم كاملاً تازه شده ام به من گفتند: "چشمانت را عوض كن، گوشهایت را عوض كن قلبت را هم عوض كن" حالا یك آدم نو هستم فقط مشكل كوچك اینجاست كه اصلاً نمیدانم كه هستم؟! سیلوراستاین
faafaa
اما تو چه میگیی ارمیا! آیا تو هم چاره ای نداشته ای به جز شوفر شدن!شوفر روحت،که از شرق بیاوری اش به غرب و از شرقی ترین تکه ی غرب،برداری اش و ببری به غربی ترین تکه غرب که لاس وگاس باشد و... بیوتن-رضا امیر خانی
faafaa
شام آخر…..........................دیدگاه
faafaa
بچه :بابا نقاشیم قشنگه؟....... بابا: آره پسرم، چی کشیدی؟....... بچه : یه گاو داره علف می خوره!....... بابا: کو علفا؟......... بچه: گاو خورد!...... بابا: پس گاو کو؟....... بچه: علف خورد رفت!!..........:
faafaa
سلام دوستان.................
پسر جوان و زيبارويي بود که فکر مي کرد بايد با زيباترين دختر جهان ازدواج کند. اوفکر مي کرد به اين ترتيب بچه هايش زيباترين بچه هاي روي زمين مي شوند. پسر مدتي بااين فکر در جستجوي همسر يکتايي براي خودش گشت. طولي نکشيد که پسر با پيرمردي آشنا شد که سه دختر باهوش و زيبا داشت.
14 سال و 9 ماه و 11 روز و 15 ساعت و 27 دقيقه قبلپسر از پيرمرد درخواست کرد که با يکي از دخترانش آشنا شود.
پيرمرد جواب داد: هيچ يک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که مي خواهيد آشنا شويد.
پسر خوشحال شد.
دختر بزرگ پيرمرد را پسنديد و باهم آشنا شدند.
چند هفته بعد، پسرپيش پيرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خيلي زيبا است، اما يک عيب کوچکدارد. متوجه نشديد؟! دخترتان کمي چاق است.
پيرمرد حرفش را تاييد کرد و آشنايي با دختر دومش را به پسر پيشنهاد داد.
پسر با دختر دوم پيرمرد آشنا شد و به زودي با يکديگر قرار ملاقات گذاشتند.
اما چند هفته بعد پسر دوباره پيش پيرمرد رفت و گفت: دختر شما خيلي خوب است.
امابه نظرم يک عيب کوچک دارد. متوجه نشديد؟! دخترتان کمي لوچ است
پيرمرد حرف او را تاييد کرد و آشنايي با دختر سومش را به پسر پيشنهاد کرد.
به زودي پسر با دختر سوم پيرمرد دوست شد و با هم به تفريح رفتند.
يک هفته بعد پسر پيش پيرمرد رفت و با هيجان گفت: دختر شما مثل يشمِ بي لک است.
همان کسي است که دنبالش مي گشتم. اگر اجازه دهيد، به رويايم برسم و با دختر سوم تان ازدواج کنم.
چندي بعد پسر با دختر سوم پيرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختري به دنياآورد.
اما وقتي که پسر صورت بچه را ديد، از وحشت در جايش ميخکوب شد.
اين زشت ترين بچه اي بود که به عمرش مي ديد.
پسر بسيار غمگين شد و پيش پدر همسرش رفت وبا گِله گفت: چرا با اين که هر دوي ما اين قدر زيبا و خوش اندام هستيم، ولي بچه ما به اين زشتي است؟
پيرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسيار خوبي بود.
اما او هم يک عيب کوچک داشت. متوجه نشدي؟!
او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود