farnaz.kh
در زندگـﮯ بـرآﮮ هر آدمـﮯ ! از یـڪ روز، از یـڪ جــآ، از یـڪ نفـر، بـہ بعـد...! دیگـر هـیچ چیـز مثـل قبـل نیستــ! نـہ روزهآ، نـہ رنگ هآ،نـہ خیـآبـآטּ هآ همـہ چیـز مـﮯ شـود: دلتنگـﮯ...!
farnaz.kh
دخترک برگشت چه بزرگ شده بود پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟ پوزخندی زد . گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ... ......... گفتم : می خواهم امشب با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم ! دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ... گفت : کبریت هایم را نخریدند سالهاست تن می فروشم ...
farnaz.kh
هَمیـــشه بـاید کســـی باشد تا بغــض*هایت را قـبل از لرزیدن چــانه ات بفهمد….. آهای فلانـــــــی… بــفــهــم!!!
farnaz.kh
کجای زندگی را با تو مشترک بوده ام؟؟؟!!!… که حالا تلفن خوش خیالت,تو را… مشترک مورد نظر من میخواند…؟! مورد نظر شاید…ولی مشترک…!؟ هه…گفتم که خوش خیال است…!!! من + تو = محال
farnaz.kh
حال و روز آن روزت دیدنیست . . .
farnaz.kh
ما که رفتیم ،اما به اونی که پیشش هستی بگو که “ عاشـــقتم ” تیـکه کلامتــه …