آروین
برایم مهم نیست که اورادارم یانه...یعنی دیگرباین موضوع فکرنمیکنم که الان این موجود یا این وجود، کجای زندگیم ایستاده... اما چیزی دردرونم هست که اورا نمیخواهد... شاید ترس واژه مناسبی باشد
آروین
حس مي كنم معتاد شدم معتاد به تكرار! ومعده ام انگارعادت كرده به هضم سم تنهايي؛ چشمهايم ديگرازتاريكي اتاق نمي ترسد ونور،معناي اصيلش را درذهن خسته ام ازدست داده است. شايد كمي مرده ام
آروین
دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو !
آروین
سلام به تک تک دوستان گلم کیا هستن زود تند سریع خبر بده...
آروین
اون روزا ما دلی داشتیم واسه بردن جونی داشتیم واسه مردن کسی بودیم کاری داشتیم پاییز و بهاری داشتیم...
آروین
دامن افشان گهر آوده به چنگ وان گوهر ها همه کوبیده به سنگ
آروین
ﻋﺠﺐ اي دل ﻋﺎﺷﻖ، ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﻮﺻﻠﻪ داري ﺗﻮ اﻳﻦ ﺳﻴﻨﻪ ﻧﺸﺴﺘﻲ، ﻫـﺰار ﺗـﺎ ﮔـﻠﻪ داري ﻳﻪ روز ﻋﺎﺷﻖ ﻧﻮري، ﻳﻪ روزي ﺳﻮت و ﻛﻮري ﻳﻪ روز ﻣﺜﻞ ﺣﺒـﺎﺑﻲ، ﻳﻪ روز ﺳـﻨـﮓ ﺻـﺒﻮري
آروین
ﻟﺤﻈﻪاي ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎش، ﺗﺎ از آن ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺮوﻳﻢ ﺗﺎ ﮔﻞ ﻛـﻪ ﺑـﺒـﻨـﺪم از ﻧـﮕـﺎه ﺗـﻮ ﺑـﻪ ﻫـﺮ ﺳـﺘـﺎره ﭘـﻞ