آروین
رفت بي آنکه مرا بخدا بسپارد.... نميدانم خدا رافراموش کرد يا مرا
آروین
افسانه ها را رهاکن. دوری و دوستی کدام است؟! فاصله هایند که دوستی را می بلعند... ... تواگرنباشی دیگری جایت را پرمی کند به همین سادگی
آروین
تنم داغِ خواستن است هنوز مادرم می گفت : خاک ، سرد است انسان ، فراموشکار است مادرم دروغگوی خوبی بود .. درد میفهمی یعنی چه ؟! نه نمیفهمی بکوب ، همه در ها را پشت سرت بکوب و برو
آروین
التماس مال دیروز بود... مال وقتی که بچه بودیم امروز... ... ... می خواهی بروی؟ خوب برو...... خداحافظ.
آروین
اتفاقیـــــ پــ ــا روی مینـــ قلبــ ــم گذاشتــ ــی دور نشـــ ــو خیالــ رفتن کــهــ کنیـــ هــ ــردو باهمـــــ متلاشــ ــی می شویــ ــمـــــ.
آروین
حجم خالی تو را حجم پُر هیچکس، پر نمی کند!! حالا هی بگو " دوستان به جای ما!!!
آروین
خسته شدم از بس به آدما هایی که می خوان جاتو توی قلبم بگیرن گفتم : ببخشید اینجا جای دوستمه الان بر میگرده...
آروین
بخند برایم بخند آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را... صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده
آروین
اون روزا ﻣﺎ دﻟـﻲ داﺷﺘﻴﻢ واﺳﻪ ﺑﺮدن ﺟﻮﻧﻲ داﺷﺘﻴﻢ واﺳﻪ ﻣﺮدن ﻛـﺴﻲ ﺑﻮدﻳﻢ ﻛﺎري داﺷﺘﻴﻢ ﭘﺎﻳـﻴﺰ و ﺑـﻬﺎري داﺷﺘﻴﻢ ﺗﻮ ﺳﺮا ﻣﺎ ﺳﺮي داﺷﺘﻴﻢ ﻋﺸﻘﻲ و دﻟﺒﺮي داﺷﺘﻴﻢ
آروین
ﺳﻜﻮﺗﻢ از رﺿﺎﻳﺖ ﻧﻴﺴﺖ دﻟـﻢ اﻫـﻞ ﺷﻜﺎﻳﺖ ﻧﻴﺴﺖ ﻫﺰار ﺷﺎﻛﻲ ﺧﻮدش داره ﺧـﻮدش ﮔـﻴﺮه ﮔـﺮﻓﺘﺎره
آروین
اﮔﻪ از ﻋﺸﻖ ﻣﻴﺸﻪ ﻗﺼﻪ ﻧﻮﺷﺖ ﻣـﻴﺸـﻪ از ﻋـﺸـﻖ ﺗـﻮ ﮔـﻔـﺖ ﻣـﻴﺸـﻪ ﺑﺎ ﺳﺘﺎرهﻫﺎي ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻣﻐﺮب ﻧﻮ ﻣﺸﺮق ﻧﻮ ﺑـﺮﭘﺎ ﻛﺮد ﻣـﻴﺸـﻪ از ﺑـﺮق ﻧـﮕﺎت ﺧﻮرﺷﻴﺪو ﺧﺎﻛﺴﺘﺮ ﻛﺮد ﻣﻴﺸﻪ از ﮔﻨﺪﻣﻴﺎي ﺳﺮ زﻟﻔﺖ ﻳـﻪ ﻋـﺎﻟـﻢ ﺷـﻌـﺮ ﻧـﻮﺷـﺖ
آروین
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺣﻜﺎﻳﺘﻲ دﮔﺮ، اﻳﻦ دل ﻣﺎ ﺑﺴﺮ ﻛﻨﺪ ﺷﺐ ﺳـﻴﺎه ﻗﺼﻪ را ﻫﻮاي ﺗﻮ ﺳﺤﺮ ﻛﻨﺪ ﺑﺎور ﻣـﺎ ﻧﻤﻴﺸﻮد ، در ﺳﺮِ ﻣﺎ ﻧﻤﻴﺮود از ﮔﺬر ﺳﻴﻨﻪي ﻣﺎ ﻳﺎرِ دﮔﺮ ﮔﺬر ﻛﻨﺪ