آروین
دست من نیست نفسم از عطر تو کلافه می شه لحظه ای که حسی از تو به دلم اضافه می شه
آروین
گنه ناكرده بادافره كشيدن خدا داند كه اين درد كمي نيست بمير اي خشك لب! در تشنه كامي ...
آروین
ببر اي گهواره ي سرد ! اي موج مرا به هر كجا كه خواهي دگر چه بيم و دگر چه پروا چه بيم و پروا ؟ كه برگهاي شميم هستيم را ، با نسيم صحرا سپرده ام من
آروین
ما فاتحان شهرهاي رفته بر باديم با صدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه راويان قصه هاي رفته از ياديم ...
آروین
زندگی دشمن دیرینه من چنگ انداخته در سینه من روز وشب دارد بامن سر جنگ
آروین
چه صدف ها که به در یای وجود سینه هاشان زگهر خالی بود ننگ نشناخته از بی هنری شرم نکن ازین بی گوهری
آروین
ميتوان كاسه آن تار شكست ميتوان رشته اين چنگ گسست
آروین
اي ﺑﺮاي ﺑـﺎ ﺗﻮ ﺑﻮدن ﺑﺎﻳﺪ از ﺑﻮدن ﮔﺬﺷﺘﻦ ﺳـﺮ ﺑـﻪ ﺑـﻴـﺪاري ﮔﺮﻓﺘﻪ ذﻫﻦ ﺧﻮاب آﻟﻮدهي ﻣﻦ
آروین
اﻧـﺘـﻈـﺎر روز ﺑـﺮﻓـﻲ ﺗﻮ دﻟﻢ داغ زده ﺳﺮﻣﺎ اﻧﺘﻈﺎر آﻓﺘﺎب ﮔﺮم ﺗﻮ دﻟﻢ ﻳﺦ زده اﻣﺎ...
آروین
ﻗـﺪ ﻫﺰارﺗـﺎ ﭘـﻨـﺠﺮه ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ آواز ﻣﻲﺧﻮﻧﻢ دارم ﺑﺎ ﻛﻲ ﺣﺮف ﻣﻲزﻧﻢ؟ ﻧـﻤـﻲدوﻧـﻢ، ﻧـﻤـﻲدوﻧـﻢ...
آروین
خوش به حال دخترک میخک که میخنددبه ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب...
آروین
نشسته شوھرش بیدار ، می گوید به خود در ساکت پر درد گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟
آروین
یک سیـــنه سخن به درگهت آوردم چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد
آروین
از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد غمهای زمانه را فراموشم کرد