آروین
شرمنده از آنیم که در روز مکافات، اندر خور عفو تو نکردیم گناهی ....
آروین
جوراب نجابتم را پایین کشید و پستان بند هرزگیم را باز کرد و در بستری که گناه برایم بی تفاوت شد، بر پیکرم لغزید و تو نمیدانی که لحظه لحظه ی عصیان شهوتش را، تنها با یک تصویر تاب آوردم ....
آروین
از بهشت بر میگردم، خبری نبود ... هم خوابگی با مهوشان پاداش بندگیم بود، بوی تنت را هیچ حوری ای نمی داد، رغبت بوسه ی هیچ یک را نداشتم ! فقط رفتم که خدا بهم بدهکارم نباشد...
آروین
خيلي حس بديه كه يك نفر رو از جونت هم بيشتر دوست داشته باشي ولي بدوني كه هيچ وقت بهش نمي رسي .