محمد
وصیت نامه منتشر نشده بزبز قندی 1. شنگول جان! تو برادر بزرگتر آن دوتای دیگر هستی، پس مراقبشان باش، مرسی. دفعه قبل که آقا گرگه وارد خانه شده بود و تو و منگول را قورت داده بود، من رسیدم و شکمش را پاره کردم و آزادتان کردم. اما از این به بعد من دیگر نیستم. اون قدیم مدیم ها قصه اینجوری بود که آقا گرگه اول صدایش را نازک می کرد و در می زد، شما پا نمی دادید.بعد دستهایش را آردی می کرد، شما پا نمی دادید.بعد سر و صورت و پاهایش را سفید می کرد، شما گول می خوردید و پا می دادید و در را باز می کردید. اما توی این دور و زمانه، عزیزم! گرگ ها اینقدر پر رو شده اند که نه تنها صدا نازک نمی کنند بلکه ادعای مامان شما بودن را هم ندارند و صاف و پوست کنده می گویند که: « لطفاً در را باز کنید
محمد
وقتی نگاهی تو را مسخ می کند و تمامت را می گیرد جز فکر کاشتن بوسه ای بر لب و به دست آوردن دلی که دلت را تسخیر کرده چیزی در خودت نمی بینی ، حسرت نوازش چهره ای که بر تو لبخند می زند تو را به مرز دیوانگی می کشاند ... وقتی سر انگشتانت حرف می زنند و لب ها غرق در بوسه های مکرراند ... یک آن شک می کنی که شاید این عشق باشد ... شاید..
محمد
اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است دنیا برای از تو نوشتن مرا كم است اكسیر من نه اینكه مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این كیمیا كم است دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست با او چه خوب می شود از حال خویش گفت دریا كه از اهالی این روزگارنیست امشب ولی هوای جنون موج میزند دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست ای كاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین دریا هم اینچنین كه منم بردبار نیست
محمد
راستی شما چی از زندگی فهمــیده اید ؟ -فهمــیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته " از این قسمت باز کنید" سخت تر از طرف دیگر است . 54 ساله -فهمــیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری . 12 ساله -فهمــیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به زنت بگویی " دوستت دارم" . 61 سال -فهمــیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم، آن را به نحو احسن انجام می دهم . 48 ساله -فهمــیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم . 38 ساله -فهمــیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند. 20 ساله -فهمــیده ام که وقتی مامانم میگه " حالا باشه تا بعد " این یعنی " نه" . 7 ساله " در زندگی فهمیده ام که"" -فهمــیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. 42 ساله -فهمــیده ام که بیش تر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند . 64 ساله -فهمــیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند ، من می ترسم . 5 ساله -فهمــیده ام که اغلب مردم با چنان
محمد
میان بازها یک باز تنهاست
در اوج قله بی آواز تنهاست
کبوتر با کبوتر هم غریب است
کبوتر با کبوتر باز تنهاست
محمد
گفتی بیا برای هم "شما" باشیم ؛ آنقدری که حرمت ِ بین مان نشکند ... گفتی بیا به جای همه ی دیوارهای دنــیا پــُل بسازیم ؛ آنقدری که "دوری" و همه ی هم کیشانش جان بدهند پیش ِ با هم بودنمان ... گفتی بیا یکدل باشیم ؛ آنقدری که صداقتـــ حرف ِ اول ِ چشمهایمان باشد ... حالا اما تمام ِ این قرارهای دل ِ بی قرارمان بی سرپنــــاه شده اند ! بگذار لااقل یک بار بُردن ِ نام ات ، یک بار گفتن ِ "تــو" اندکی یخ ِ دلم را باز کند سردم است ... دارم می لرزم !..
محمد
چشمانت را
پر از بهانه ی زیستن خواهم کرد
با شکوفه های تک درخت خانه ام
در هر بهار
و برایت خواهم گفت
که یقین
راه درازی است
و گاه
به کوتاهی یک آه!
محمد
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است
محمد
محسن امیری , zayrbdc امشب آن حسرت دیرینه من در بر دوست به سر می آید در فروبند و بگو خانه تهی است زین سپس هر كه به در می آید شانه كو تا كه سر و زلفم را در هم و وحشی و زیبا سازم باید از تازگی و نرمی و لطف گونه را چون گل رویا سازم سرمه كو تا كه چو بر دیده كشم راز و نازی به نگاهم بخشد باید این شوق كه دردل دارم جلوه بر چشم سیاهم بخشد چه بپوشم كه چو از راه آید عطشش مفرط و افزون گردد چه بگویم كه ز سحر سخنم دل به من بازد و افسون گردد
محمد
هرجا بخواهی می توانی خانه ای برای دلت بسازی. درکنار ساحل یادرمیان دریا یا بالای یک کوه بزرگ یا درمیان دشت وسیع. تنها کافی است دلتنگی ها را کنار بگذاری. وبه گونه ای دیگر زندگی را باورکنی. باورهای ما مداد نقاشی ما روی بوم زندگی می شود. فراموش نکنی دریچه چشمانت را به سوی زندگی به گونه ای بگشایی که خانه ات بی پنجره نماند... کوتاه شود
محمد
دیروز را دانسته آمدیم امروز ندانسته عاشقیم و فردا روز را ... ای رِندِ مانده بر دوراهیِ دریا و دایره خدا را چه دیدهای!
محمد
ســــــــــــــــــــــــــــــــلام عــــــــــزیزانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
محمد
نام شوهر در زمانهای مختلف زمان آشنایی : مرد رویاهام زمان نامزدی : عشقم زمان ازدواج : هم نفسم . . . بعد از یك ماه : جان دلم بعد از دو ماه : سایه سرم بعد از سه ماه : شوهرم . . . بعد از یك سال : آقا بالاسر بعد از دو سال : بخور و بخواب بعد از سه سال : نره غول بعد از چهار سال : لندهور . . . . . پنج سال بعد : مرتیكه نفهم بی شعور مفت خور نمك نشناس
محمد
شــــــــبگردی میکنــــم. اما صدای نفــــــــــــسهایـــت را از پشــــــــت هیچ پنــــــــــــــجره و دیواری نمیشـــــــــنوم. آســوده بخواب نازنیــــــــــــنم، شـــــــــ ــ ـ ـــــــهر در امن و امان اســـــــت … تنها خانهی من اســت که در آتــــش میســـــــــــــــــوزد.