محمد
به جرم وسوسه ... چه طعنه ها که نشنیدی حوا ... ! پس از تو همه تا توانستند آدم شدند .. !! چه صادقانه حوا بودی و چه ریاکارانه آدمیم !
محمد
رنجشی نيست ... بعضی از آدمها همینند خوبند ولی فراموشكار ! میآيند ، میمانند ، میروند .. مثل مسافران كاروان سرا مثل ازدحام بیانتهای يك خيابان كسی برای بودن نيامده و نمی آيد !
محمد
ز الاغ درس بگيريم * کشاورزي الاغ پيري داشت که يک روز اتفاقي به درون يک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. براي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نکشد. مردم با سطل روي سر الاغ هر بار خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش را مي تکاند وزير پايش ميريخت و وقتي خاک زير پايش بالا مي آمد سعي مي کرد روي خاک ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينکه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد. **نکته:* *مشکلات، مانند تلي از خاک بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم:* *اول: اينکه اجازه بدهيم مشکلات ما را زنده به گور کنند.* *دوم: اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.*
محمد
زندگی همانند پلی قدیمی است، برای عبور از این پل، به این فكر نكنیم كه اگر تنها گذر كنیم احتمال دوام آن بیشتر است، به این فكر كنیم كه اگر افتادیم كسی در كنارمان باشد كه دستمان را بگیرد و نگذارد سقوط كنیم.
محمد
اخلاق سگی یه چیز خوبی که داره اینه که دیگه هیچ گربهصفتی وارد زندگیت نمیشه !
محمد
دیگر نمی گویم گشتم نبــــود نگرد نیست ! بگذار صادقانه بگویم گشتیم ! اتفاقابود ! فقط مال ما نبود ! شما بگردید ! لابد مال شماست
محمد
دلم برای کودکیم تنگ شده.... برای روزهایی که باور ساده ای داشتم همه آدم ها را دوست داشتم... مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود... دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود دلم برای خدا تنگ شده ... خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم... دلم برای کودکیم تنگ شده ... شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت ...
محمد
مهربانی را اگر قسمت کنند / من یقین دارم به ما هم می رسد ادمی گر ایستاد بر بام عشق / دست هایش تا خدا هم می رسد
محمد
روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند ... او جواب داد : اگر زن یا مرد دارای (اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1 اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10 اگر (ثروت) هم داشته باشند صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =100 اگر دارای (علم) هم باشند پس باز هم صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =1000 اگر دارای (اصل و نسب) هم باشند پس همچنان صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =10000 . . . ولی اگر زمانی عدد یک (اخلاق) از بین رفت چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ است ! پس انسان بدون (اخلاق) هیچ ارزشی نخواهد داشت.
محمد
اگه ویندوز برای ایران بود،اینجوري میشد!!! به سلامتي همه ايرانيااااااا :
محمد
زندگی باغی است که با عشق باقیست مشغول دل باش نه دل مشغول بیشتر غصه های ما از قصه های خیالی ماست پس بدان اگر فرهاد باشی همه چیز شیرین است واپسین روزهای سرد پاییزی خوش.
محمد
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش...... کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود
محمد
همیشه با کسی درد دل کنید که دو چیز داشته باشد : یکی "درد" دیگری "دل" غیر از این باشد می خندد به تو ...