یک مشت دانه گندم توی پارچه ای نمناک خیس خوردند جوانه زدند و سبز شدند. کمی که بالا آمدند دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسایه ی سکه و سیب شدند.
بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود.دانه های گندم خوشحال بودند و خیالشان پر بود از رقص گندم زارهای طلایی. آن ها به پایان قصه فکر می کردند به قرص نانی در سفره و اشتیاق دستی که آن را می چیند. نان شدن بزرگ ترین آرزوی هر دانه ی گندم است.
اما برگ های تقویم تند و تند ورق خورد و سیزدهمین برگ پایان دانه های گندم بود.
روبان قرمز پاره شد و دستی دانه های گندم را از مزرعه کوچکشان جدا کرد. رویای نان و گندم تکه تکه شد. و این آخر قصه بود.
دانه ها دلخور بودند از قصه ای که خدا برایشان نوشته بود.
پس به خدا گفتند: (( این قصه ای نبود که دوستش داشتیم این قصه ناتمام است و نان ندارد.))
خدا گفت: (( قصه شما کوتاه بود اما نا تمام نبود. قصه شما قصه جوانه زدن بود و روییدن. قصه سبزی قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست. قصه شما قصه زندگی بود و کوتاهی اش رسالتتان گفتن همین بود. قصه شما اگر چه نان نداشت اما زیبا بود به زیبایی نان.))
دو نفر بودند و هردو در پی حقیقت.اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را.
اولی گفت: ((آدمیزاد در شتاب آفریده شده پس باید در جست و جوی حقیقت دوید.)) آنگاه دوید و فریاد بر آورد )): من شکارچی ام حقیقت شکار من است.))
او راست می گفت: ((زیرا حقیقت غزال تیزپایی بود که از چشم ها می گریخت. اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت دست هایش به خون آغشته بود. شتاب او تیر بود. همیشه او پیش از آن که چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود. خانه ی باورش مزین به سر غزالان مرده بود. اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد. این چیزی بود که او نمی دانست.))
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود. اما تیروکمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت: ((خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است. پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم.))
و دانه ای کاشت سال ها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه دانه ای آفرید. زمان گذشت و هزار دانه هزاران دانه آفرید. زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد. و غزالان حقیقت خود به سبزه وار او آمدند. بی بند و بی تیرو بی کمان.
و آن روز آن مرد مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید. پس با دست های خونی اش دانه ای در خاک کاشت.
#بر#درد#آمپول#غلبه#کنید : به راحتی با سرفه کردن در حین تزریقات، می توانید درد آمپول را کاهش دهید. البته نه آن سرفه ای که تزریقات چی را چنان بترسانید که منجر به شکستن سرنگ در عضله تان شوید. چراکه سرفه کردن در اصل یک ترفندی است که باعث افزایش سریع و موقتی فشار در قفسه سینه شده و مسیرهای عصبی درد را مسدود می کند.
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 16 ساعت و 33 دقيقه قبل توسط موبایل