leila
باوَر کُن عاقِل تَرین آدم ها هَم گــــــــــــاهی دِلتَنگ ِ خاطِراتِ اَحمَقانشان می شَوَنـــــد . .
leila
پرسیدند : دوستش داری ... ؟ گفتم : دنیای من است ... گفتند : دوستت دارد ... ؟ گفتم : تنها سوال من است....
leila
تـــو را دوست میدارم . . . چه فـرق مى كند كه چـــــــــــــــرا ؟ یــــــــــــا از چــــــــــــه وقـت یـا چطـور شـد كه . . . چه فـــــــــــــــرق میكـند ؟ ... ... ... وقتى تــو بـایـد بــــــــــــــاور كنـى . . . که نمـى كـــــــــنى !! و من بــایـد فـرامـــــــــوش كــنم . . . كـه نمـــــى کـــــنم . . .
leila
زیباترین ستایش ها نثار کسی که کاستی ها و لغزش هایم را میداند و باز هم دوستم دارد….
leila
وفاداری؟ خدا بیامرزدش … صداقت؟ یادش گرامی… غیرت؟ به احترامش یک لحظه سکوت … معرفت؟ یابنده پاداش میگیرد… عشق ؟ از دم قسط … واقعا به کجا چنین شتابان؟
leila
گل هايش را نخريدند..!!! "پاهايش" رو باز کرد..!!!براي "خريدنش" صف بستـند...!!
leila
. همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه! گفتم:می دونم! گفتن:این یعنی دوستت ندارهاااا! گفتم: می دونم! گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی ! … گفتم:می دونم! گفتند:پس چرا ولش نمی کنی..؟! گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم
leila
سخت است؛ خیلی سخت وقتی بدانی او کجای زندگی توست ! ولی ندانی تو کجای زندگی او هستی … !
leila
چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد ...
leila
هرگاه دلت یاد کسی کرد و فرو ریخت ، آنگاه به یاد آر که من نیز به یاد تو چنینم
leila
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر فقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه باشی و رفتی ، بی آنکه نباشی . .
leila
گاهی دلم برای دلت تنگ میشود،دست هایت کجاست که کنار بزند دلتنگی ام را ؟
leila
دلتنگم … همین ! و این نیاز به هیچ زبان شاعرانه ای ندارد …
leila
من در تقدیر کسی هستم که مدت هاست تنها نیست
leila
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.