leila
لقمه ی بزرگ تر از دهانش بودم ... برای همین بود که خردم کرد .... بلکه اندازه اش شوم
leila
خسته ام(!) ازین دلداری های مجازی دلم شانه های حقیقی میخواهد..
leila
روزگارا تو اگر سخت به من میگیری، با خبر باش که پژمردن من آسان نیست، گرچه دلگیرتر از دیروزم، گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند، لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست زندگی باید کرد...! ...
leila
به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم باورم نمي شد . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم (البته در مورد گذشته ها صدق میکنه شامل حال ما نمیشه جدی نگیرید)
leila
گاهی چه اصرار بیهوده ایست ، اثبات دوست داشتنمان ... چرا که دوست ترمان دارند وقتی دوستشان نداریم !!!
leila
دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم : می آید ..... می ماند .... و به تنهائیم پایان میدهد آمد ..... رفت ...... و به زندگی ام پایان داد ...
leila
ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ. ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩند. ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ دختر ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ:ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ. ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ، ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ.ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ. ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ.ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ.ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺍﯾﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ ، ﭘﺪﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺩﺍﺩ. ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺘﻌﺠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﻋﻠﺖ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ ؟ ﻣﺮﺩ ﺑﺴﺎﺩﮔﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻮﻥ ﮐﺴﯿﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻪ!
leila
خسته ام از بهشتی که باید عمرم سر آید تا واردآن شوم خدایا.......می دانم که نشانه ی ضعف ایمانم است ولی لطفا با استعفای بندگیم موافقت کن................
leila
تقصیــــــــر هیــــچ کــــس نیــســـت بـــه نام "عشـــــــق" جسمـــــــت را لگــــد مال بوســــــــه های هـــــوس آلـــودشان می کنند و بــــــه نام "ناپاکــــــیٍ تـــــــو" فـــــراموشت می کنند بــــــه نام "نجـــــابـــت" بایـــــد ســـــکوت کنـــــی و بــــــه نام "صبـــــــــر" از درون ویــــــــــران می شوی.......
leila
همه زندگیم را به پای تو ریختم کاش کمی احسای به خرج می دادی اندکی عشق را صدقه ی راهم می کردی....................!!!
leila
دل که تنگ شد،زمین تنگ می شود،آسمان تنگ می شود ،حتی خدا هم نگران دلت می شودتنها کسی که متوجه دلتنگیت نمی شود همان کسی است که دلت را تنگ کرده..........!!!
leila
دنیایی دیگر می خواهم.........................دنیایی عاری از غیبت،دروغ،ریا،تهمت پس بیا گناه نکنیم!!!
leila
به تو گفتم با من بمان ایام میگذرد هنگامی که به خود آمدی گفتی با تو ماندن دلیل می خواهد..... فهمیدم که برای عشق دلیل می خواهی، افسوس ..... تو هرگز نخواهی فهمید که عشق چیست چون عشق دلیل نمی خواهد.................
leila
آنگاه که با همه ی بدیهایت ترکم کردی هیچ اندیشیده ای که چگونه با این دنیایی که تو برایم ساختی بسازم...................
leila
تو باش بگذار جهانم با ساز مخالف بنوازد مرا چه غم وقتی که تو حامی عشقم باشی..................