leila
کثیف ترین چاپلوسی زمانی است که مردی به خاطر طبیعی ترین نیازش به معصومی بگوید دوستت دارم
leila
من عاشقانه هایم را روی همین دیوار مجازی می نویسم ! از لج تـو . . . از لج خـودم . . . که حاضر نبودیم یک بار این ها را واقعی به هم بگوییم. . . !
leila
اینجازمین است رسم آدمهایش عجیب اینجاگم که بشوی به جای اینکه به دنبالت بگردند فراموشت میکنند
leila
گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی دیگر نفسی برای ماندن درکنار او باقی نخوهد ماند.
leila
درد تنهایی کشیدن مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفید شاهکاری میسازد به نامِ دیوانگی…! و من این شاهکارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خریده ام… تو هر چه میخواهی مرا بخوان دیوانه خود خواه بی احساس نمیــــــــفروشــــــــــم..!
leila
نزدیکت می شوم بوی دریا می آید دور ک می شوم صدای باران بگو تکلیفم با چشمهایم چیست . . . ؟ لنگر بیندازم و عاشقی کنم ، یا چتر بردارم و دلبری کنم . . . !؟
leila
یه وقتایی که دلت گرفته ؛ بغض داری ، آروم نیستی ! دلت براش تنگ شده .... حوصله ی هیچكسو نداری ! به یاد لحظه ای بیفت که : اون همه ی بی قـراری های تو رو دید؛ اما .... چشمـاشو بست و رفت ... !!!
leila
می دانی تفاوت از کجا آغاز می شود ؟! از جایی که من برای احساست میمرم .. و تو با مردنم جان میگیری .. پایان من شروعی دوباره است .. برای تو !
leila
بهار یا زمستان فرقی نمی کند وقتی نبودنت سرد است و خاموش! برای منی که رفتنت را دیدم آمدن صدبهار دلخوشم نمی کند ! برای منی که صدایم را کسی نشنید .. شنیدن صدایم خوشحالم نمی کند.. برای منی که نامیدی پزشک را پس از رفتنت دیدم .. دیدن هزاران پزشک دردم رادوا نمیکند. برای منی که همه چیزت را ازم گرفتند .. صدای خاموش بودن شماره ات دلسردم نمیکند.. همچنان هستم و نفس میکشم .. نفس ! فقط همین .. پدر !(دلم برات تنگ شده سه سال که همدیگرو ندیدیم )
leila
پاییز که می شود دلم یک فصل " تو " می خواهد و خیابان بی انتهای برگ که فقط " من " باشم و " تو " و " مایی " که بیش از این تاب ندارد این آشفته حالی را...
leila
ﺣــﻮﺁﺳـــــﺖ ﺑﺂﺷﺪﺑﺂﻧﻮ ﺍﮔـــــﺮﺑــﻪ ﻣــــﺮﺩﯼ ﺑــﯿــﺶ ﺍَﺯﺣﺪ ﺑـــﻬﺎ ﺑﺪﻫـــﯽ ﺩﯾــﮕـــــﺮﺑﺮﺁﯼ ﺩﺁﺷﺘﻨــــﺖ ﺗﻠـــﺎﺵ ﻧﻤﯽ ﮐﻨـــﺪ ﻧﮕــــﺎﻫـــﺶ ﺳـــــﺮﺩ ﻣﯽﺷﻮﺩ.. ﮐﻠـــﺎﻣﺶ ﺑـــﯽ ﺭﻭﺡ ﺩﺳﺘـــﺂﻧﺶ ﯾﺦ ﺯﺩﻩ ﺣــﺮﻑ ﻫــﺂﯾَــﺶ ﺑــﻮﯼ ﺩﻝ ﻣﺮﺩﮔـــــﯽ ﻣﯽ ﮔﯿــــــــــﺮﺩ! ﻭ ﺁﻏــــﻮﺷﺶ ﺑﻮﯼ ﻫﻮﺱ....
leila
تا کجا خواهی ماند، تا کجا خواهی بود! و من از پنجره بسته تنهایی ها... به کدامین رویا... با تو از روشنی روز دگر خواهم گفت؟ تو مرا می دانی، تو مرا می فهمی و من از خجلت تکرار غمت داغی از تاریکی، بر دل خود دارم. تو به من می گویی: "آنچه بگذشت ،گذشت..." ولی از آمدن فردایش ترسانم! روزی،همچون دیروز روزی، همچون امروز که به تکرار مکرر باقی است؟ به کدامین باور، من به تو خواهم گفت کز پس فرداها بهترین روز خدا خواهد بود؟
leila
آدم های ِ ساده.. ساده هم عاشق می شوند.. ساده صبوری می کنند.. ساده عشق می وَرزَند.. ساده می مانند.. اما سَخت دِل می کنند.. آن وقت که دل ِ می کنند.. جان می دَهند.. سخت میشکنند.. سخت فراموش میکنند.. آدم های ِ ساده…..
leila
به که پیغام دهم ؟ به شباهنگ که شب مانده به راه ؟ یا به اندوه کلاغان سیاه ، به پرستو که سفر میکند از سردی فصل ؟ یا به مرغان نکو چیده شهر ؟ به که پیغام دهم که به یادت هستم ؟♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦