leila
شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت الفبای دلت معنای «نشکن!» را نمی فهمد هزاران بار دیگر هم بگویی: «دوستت دارم» کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم کسی من را نمی فهمد... کسی من را نمی فهمد
leila
حکایت رفاقت من و تو ، حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ نوشیدم که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه ؟ و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه می خواهم حتی تلخ تلخ تلخ !!!
leila
از این دنیا شرمنده ام که واردش شدم ای کاش درب خروجی هم داشتی . . . خسته ام
leila
از روزگار پرسیدم با آنهایی که با زندگی و احساساتم بازی کردند چه کنم؟ گفت آنها را به من واگذار کن که چرخ روزگار، بالا و پایین بسیار دارد…
leila
اینـکه میان دستـانت لـحظه ای چشـمهایم را ببنـدم و دنـیــــا به سـکوت صدای نفس هایـت فرو رود ، نمیـدانی چه هیجانیــست عشـق من..........!!!
leila
همه گفتند بخشش از بزرگان است، من بخشیدم و هیچ کس نگفت چقدر بزرگ شدى همه گفتند: بلد نبودى حقت را بگیرى …!
leila
دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!
leila
دلم می خواست بهانهای باشی برای فراموش کردن همه چیز... اما حالا دلم میخواهد بهانهای باشد برای فراموش کردن" تو" !...
leila
یادت باشه که یادم بیاری که یادت بدم که یاد بگیری که همیشه به یادتم و یادت هیچ وقت از یادم نمیره . . . این یادت نره . . .
leila
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ شیطان گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی
leila
تو حیاط دبیرستان یکی یقه پیرهنم رو گرفت فهمیده بود از خواهرش خوشم میاد بچه ها دور ما حلقه زده بودند و فریاد میکشیدند....قورتش بده.... چون هیکلم بزرگ بود اون هی مشت میزد و من فقط دفاع میکردم باز اون مشت میزد و من فقط و فقط دفاع میکردم بالاخره یه خراش کوچیکی روی صورتم افتاد فرداش خواهرش به من گفت حداقل توام یه مشت میزدی روم نشد بهش بگم. . . آخه چشماش شبیه تو بود
leila
گاهـی خیال می کنم روی دست خدا مانده ام خودش هم نمی داند بامن چه کند...!!!
leila
فرقـے نمـے کند !! بگویم و بدانـے …! یا … نگویم و بدانـے..! فاصله دورت نمی کند …!!! در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ …! جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.: دلــــــــــــــم…..!!!
leila
جدا که شدیم هر دو به یک احساس رسیدیم.....تو به فراغت،من به فراقت یک حرف تفاوت که مهم نیست........؟؟؟