leila
منتظــــرتــــ هستــــم ... بــــه همــــان تلخــــی ... بــــه همــــان شــــدت ... بــــه همــــان غمگینــــی كــــه تــــو ... منتظــــر " او " هستــــی ... پــــس سخــــت نیســــت دركِــــ احساســــــــم ..........!
leila
هیچـــی دلنشیــ♥ــن تر از اینکـــﮧ مدام و بی بهانــــﮧ صدایت کنم با علامت ِ سوال …؟ و تو ســـر ِ حوصلـــﮧ جــواب بدهــــ♥ـے جـــــــ♥♥ــــانـــم .
leila
همه جـــا هستی ... . . . در نوشته هایم ... در خیـــــــــالم ... در دنیایـــــــــم ... تنها جایی که ... بایــــد باشی و ندارَمت ... کنــــــارَم است ...
leila
همیشه که نه !ولی گاهـــــــی .. میان بودن و خواستن فاصله ایست ... وقت هایی هست که کسی را با تمام وجود می خواهی..... حتی به خاطرش نفس میکشی... زندگی میکنی... دنیا برایت زیبا می شوداما.... بودنت در کنارش جایز نیست ..... و این خواستن همان آرزو و یا رویایی اشتباه است...
leila
تو را دوست مـــــــــــــــــیدارم ... چه فرق مى کند که چــرا !؟ یا از چـــــــــــــــــــــــه وقــــــــــت ... ! یا چــــــــــــــــــــــــ ـــطـور شـد کــــــــــه ... ! چه فـــــــــرق مــــــــــــــــیکند ؟! وقتى تو بــــــــایـد باور کنى ... که نـــــــــمى کنى ! و من بـــــــــــایـد فـرامـوش کنم ... که نـــــــــــــــمى کنم .
leila
گفتـــــم: تمـــامِ وجــودم از آنِ تـــــــو بود مُـــشکلــم چیــست کـه بــــا من چنیــن می کـنی؟ گفـــــت: آنقـــــدر خــوبـی کـه حالــــم را بــِــــهَم می زنـــــی!
leila
چقدر زیباست کسی را دوست بداریم نه برای نیاز ... نه از روی اجبار... نه از روی تنهایی... نه بخاطر ظاهر و قیافه... و نه برای پول و دارایی... فقط برای اینکه "ارزش دوست داشتن دارد"
leila
نوشته بودند: دکتری! مهندسی! خوشگلی ! خوش تیپی! مایه داری! اصلا آخرشی! معرفت که نداشته باشی!!! "مفت" نمی ارزی همین....!!! و من برایم سوال بود چرا پسر گل فروش با معرفت سر چهار راه را کسی دوس نداشت! چرا پسری که ماشین نداشت را کسی دوس نداشت! چرا دختری که موهایش طلایی نبود و معمولی لباس می پوشید را کسی دوس نداشت! چرا آبدارچی با معرفت شرکت را کسی دوس نداشت! میبینی هنوز هم چه راحت دروغ میگوییند و چه راحت تر دروغ مخاطب بیشتری دارد!
leila
چترت را ببند سری به كلبه بارانی ام بزن كمی زیر باران دیدگانم خیس شو و اگر مجالی برای همنوایی بود كمی با من همنوا شو..
leila
الان که خوشبختانه ما همه رو با هم داریم
leila
خدای من امشب پشت دیوار همسایست می بیند چیزی نمی گوید دم از عدالت می زند
leila
خدایا کفر نمیگویم.. پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی ...نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرماخیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی واعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی... نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی....! خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
leila
مرا با چشمانی باز ببوس....تا در نگاهم ندامت را نیز ببینی....آری من هم مثل تو بارها خطا کردم! و درست مثل خودت بارها پشیمان شدم!
leila
برای امام زمان (عج) ... تمام راه ظهور تو با گنه بستم دروغ گفته ام آقا كه منتظر هستم كسی به فكر شما نیست راست می گویم دعا برای تو بازیست راست می گویم اگرچه شهر برای شما چراغان است برای كشتن تو نیزه هم فراوان است من از سرودن شعر ظهور می ترسم دوباره بیعت و بعدش عبور می ترسم درون سینه ما عشق یخ زده آقا تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا كسی كه با تو بماند به جانت آقا نیست برای آمدن این جمعه هم مهیّا نیست
leila
مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره... زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه... صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده ... ...مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره ... که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته... زن : عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ... من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم... زود بر می گردم پیشت عشق من دوست دارم خیلی زیاد.... مرد که خیلی تعجب کرده بود میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟ پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی ... هی خانوووم ، لطفا تنهااااام بزار ، بهم دست نزن... من زن دارم من ازدواج کردم...