کودکی 10 ساله بودم .... نرم و نازک ... چست و چابک ..... با دو پای کودکانه .....میدویدم همچو آهو .... میپریدم از سر جو ... دور می گشتم ز خانه ... می شنیدم از پرنده ... از لب باد وزنده .... داستانهای نهانی ....رازهای زندگانی .... برق چون شمشیر بران .... پاره می کرد ابرها را ... تندر دیوانه غران .... مشت می زد ابرها .... دانه های گرد باران .... پهن می گشتند هر جا .... جنگل از باد گریزان .... پهنه ها می زد چو دریا .....(این بیت آخر رو درست یادم نبود )......فکر کنم بقیه شو یادم نباشه
امشب گریه می کنم ، گریه می کنم برای تو ، برای خودم ، برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن ، برای تمام اون چیزی که خواستی و نبودم ، خواستم و بودی ، امشب گریه می کنم به وسعت دریا ، به وسعت بیشه ، به وسعت دل عاشق ، برای تو ، برای تو ، و به پاس احترام تمام تحقیرهایی که از دیگران شنیدم و هنوز شکست نخوردم .
برای او می نویسم ، او که تنش بوی گلهای سرخ را می دهد ، برای او که جادوی کلامش زیباترین لغت را قلم می زد ، برای او که قلبش به وسعت دریاست و قایق قلب من در آن غرق شد رفت و من تنهاتر از تنها شدم .
در افق در کنج خورشید ، بی صدا تنها نشستن ، در تکاپوی تو بودن ، بیقرار آشفته بودن ، رفتن و اینگونه بودن ، عاشق و دلسوخته بودن ، چشم را بر راه بستن ، انتظار امید بستن .
حمید نگران نباش. ایشالا درست میشه. خدا رو یادت نره
15 سال و 5 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 1 دقيقه قبل