غربت آن نیست که تنها باشی ، فارغ از فتنه ی فردا باشی غربت آن است که چون قطره ی آب ، در پی دریا باشی غربت آن است که مثل من و دل ، در میان همه کس یکه و تنها باشی …
در همین نزدیکی کوچه باغی زیباست که درآن خاطره هایم پیداست آسمانش آبی است جوی آبی جاریست و شقایق که درآن آفتابی است غنچه ای می خندد شاخه ای می رقصد و زمان از گذر ثانیه جا می ماند لحظه هایی زیباست خاطره یا رویاست هر چه هست در نظر من یکتاست قاب یک خاطره در آن پیداست
من آن غریبه ام كه نقاب آشنا به چهره داشت آری حالا كه نگاه میكنم برای تو غریبه ای بیش نبودم غریبه ای كه شوق آشنا بودن قلبش را می لرزاند اما دریغ دریغ كه سرابی بود رویای با تو آشنا بودن حالا می فهمم از هر غریبه ای غریبه تر بودم