كامياب
فرش گسترده تنهایی ام را با خود می برم به کجاها نمی دانم این تنها سهم من از خوشبختی با تو بودن است...
كامياب
فاصله بین ما یک قدم بیشتر نبود افسوس که دیوار بودیم...
كامياب
در جلسه امتحانِ عشق من ماندهام و یک برگۀ سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی.. درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود! در این سکوت بغضآلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند! و برگۀ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش میکشد! عشق تو نوشتنی نیست.. در برگهام، کنار آن قطره، یک قلب میکشم! وقت تمام است. برگهها بالا...
كامياب
خوشبختي بر سه ستون استوار است: فراموش کردن غم هاي گذشته فراموش نکردن عبرت هاي گذشته غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده
كامياب
ای کاش همدم تنهاییم قلب بارانی تو باشد تا اینگونه در گرداب غم و اسارت بی تو بودن اسیر نباشم ای همدم تنهایی رویاهایم بیا و مرا رها کن بیا و مرا به قصر پاکان ببر
كامياب
جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را
كامياب
ارزان تـر از آنچــه فکرش را بکنی بودی ؛ امـــا برای من .. گران تمــام شدی
كامياب
تا شمع تو افروخت پروانه شدم با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم در روی تو بیقرار شد مردم چشم یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم
كامياب
به ما دروغ می گفتند: دردها را بزرگ که شوید فراموش می کنید. درست این است: زندگی، آنقدر درد دارد که از درد نو،درد کهنه فراموش می شود
كامياب
من بودم همیشه پاک ترین رویای ذهنت... وقتی دستانِ سردم با حرارتِ مردانه ات گرم میشد! حال دِگر سردی ای حس نمی شود... گرمِ گرمم از خیانت های شـــــــــــــوم... تو بودی که مرا هــــــــرزه فرض کردیـــــــــــــــــــــــــــــــ
كامياب
اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن. بهت قول نمی دم که ساکتت کنم...ولی قول می دم که پا به پات گریه کنم
كامياب
هر روز خودت رو جلوی آینه میبینی ولی بعد از سالها متوجه گذر عمر و بالا رفتن سن ات میشی
كامياب
يه احساس بدي دارم به اينكه عاشقم هستي ولي عشقي نمي بينم يه احساس بدي دارم به اينكه تازه ميفهمم توي قلبت نميشينم يه احساس بدي دارم به اينكه خاطره هامون ديگه از خاطرت رفته بايد باور كنم اما نميشه باورش سخته...
كامياب
موضوع انشاء: تابستان خود را چگونه گذراندید؟ به نام خدا... بی او