كامياب
هر روز به فنجان قهوه ای چشمت خیره می شدم جواب فالم خوشبختی نبود...
كامياب
تو در حسرت زندگی او در حسرت تو من در حسرت او دور تسلسل باطل...
كامياب
شاید اینبار نامه ای پر از باران برایت بنویسم وقتی به هوای دیدنت قلب ابرها هم تند تند می تپد یاد تو مثل چیزی شبیه یک قطره باران بر لبهای خشک و ترک خورده ام لیز میخورد
كامياب
سر می گردانم میان من و تو دیواری صاف ـ بی انتها ـ یک رنگ سر می گردانم و باز هم میان در و دیوار فاصله ای است فقط به اندازه رفتن...
كامياب
من دیگر خسته شده ام از اینهمه حرف های تکراری از اینهمه ... بگذریم... نمی دانم چرا دلم بعد از تو به چشم های کسی بند نمی شود
كامياب
مترسکی شده ام چشم به راه تو منتظر وزیدن یک بادم تا تن پوشالی ام را به آن بسپارم
كامياب
در اتاق تنهایی ام شب ها خفقان تشویش اضطراب غوغا می کنند می ترسم من از این اتاق بدون تو
كامياب
گریستن چرا؟ فاصله با دریایی اشک هم پر نمی شود
كامياب
نگو نه! نگاهت به من گفت تو قلبت برای دیگری می تپد نگو نه...!
كامياب
می ترسم بیایم و چون سر رسم باز سرابی بیش نبینم تو خود میدانی که چه سخت است...
كامياب
به تو می اندیشم و به تنهایی درد آلودم به تو می اندیشم و به آن لحظه تلخ که میان من و تو باز هم فاصله ایست باز یک فاصله درد آلود
كامياب
کلمه گره خورد حس گره خورد تو اگر نیامده بودی به سرفه نمی افتادم بی تو این همه حرف در گلویم خفه می ماند
كامياب
خدایا خورشید را به من قرض میدهی؟ از تو که پنهان نیست سرزمین خیالم سالهاست یخ بسته است.