كامياب
کجا تمام شدم؟!...شکستم. بی صدا شکستم. در خودم آرام شکستم... زندگی من روزهاست خاموش ماندن است و لحظه ها، همه تکرار همند. وحالا می خواهم ریشه احساس را در خودم ببندم. این بار حتی اگر تو هم پایان انتظار مرا مژده بخشی، هرگز نمی روم و حتی به زندگی فرصتی دیگر نمی دهم. من باور زندگی را نمی فهمم.
كامياب
من بیهوده می خواستم زندگی را زیبا زندگی کنم. فقط بگو، تو می دانی من از کجا رو به نیستی رفتم؟! کجا تمام شدم؟!
كامياب
هر شب لا به لای لایه هایی از دود و غم می خوابم کم کم رویایی نمی بینم آیا مرگ عادتی این چنین نیست؟
كامياب
بی تو هر شبگام خیابان بر قامت تنهایی من می گرید.
كامياب
روزها در تحدّب دو آینه سراغ می گیرم من در پیش چشمان سخاوتمندت از قحطی تصویر خویش می میرم
كامياب
شاید پیدا شود انکس که کاکتوس هایم را اب میداد
كامياب
يا تو به آغوش من مبتلا نيستي يا من به حريم تو قانونمند مشكل چيزي است ميان تو و من يكي از ما سر جاي خودش نيست..
كامياب
دیشب یک نقاشی سیاه وسفیدکشیدم ، یک نقاشی ازامروزهایم. بعدبامدادرنگی هایم آن رارنگ کردم، همرنگ کودکی هایم.
كامياب
من که نفهمیدم هنوز، اشکهایم را به کدام کوچه سپرده ام که تمام جاده ها روی سرم خراب شده اند... قبول! من گناهکار... اما جرم تو عجیب سنگین تر از من است... "نبودن" کم مجازات ندارد!
كامياب
دنیای من امروز دستهایم را نگیری فردا دستهایم از دنیا کوتاه خواهد ماند امروز نگویی دوستت دارم فردا باید به احترامم یک دقیقه سکوت کنی ...
كامياب
هر چه بی وفایی کرد به دلخوشی بودنش با خود گفتم این نیز بگذرد ... لعنت به من که حتی یک بار با خود نیندیشیدم او نیز بگذرد ...
كامياب
مثل جدول کنار جاده ... که هیچوقت حل شدنی نیست ... مثل پازل دو تکه ... که تردید تا ابد ناتمومش میذاره ... مثل من و تو ... که با یکی بود یکی نبود شروع کردیم ... و با همون تموم شدیم ...
كامياب
بی خبر آمد ... بی دلیل رفت ... قصه ای کوتاه ... اما با شکوه ...