كامياب
این که می گویم می روی !؟ یعنی ... می شود نروی ؟ یعنی ... حالا که می روی زود بر می گردی ؟
كامياب
وقتی باخداگل یاپوچ بازی میکنی نترس! تو برنده ای !چون خداهمیشه دو دستش پره
كامياب
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ که به عمری نتوان دست در آثارش برد
كامياب
لبخند تو را چند صباحی است ندیدم: یكبار دگر خانه ات اباد بگو : سیب...!
كامياب
لباسی را که از تنت در میاری و بی توجه پرتش می کنی من آرزوی بوییدنش را دارم . . .
كامياب
بالا را چــــرا نگــــاه میکـــــنی ؟ خـدا همـینجاست ... لابلای همـین جهنـمی که تو ساختی و مـــــن بهشـت می ناممـش.....!
كامياب
واژه های پلاسیده ام را با فرغون دستی ام به خیابان می برم... می خواهم حراجشان کنم اما به یادم نمی آیند! بد زمانه ایست وقتی زاییده های ذهنت هم به تو دهن کجی کنند!
كامياب
منم رفتم دوستان مواظب خودتون باشيد تا ديداري ديگر خدا نگهدارتان
كامياب
باران از گونه های ابر لغزید من کنار جاده با نگاهی خیس خوب یادم هست جاده هم تو را گریست
كامياب
باز هم شب باز هم تنهایی باز هم گوشه سرد این اتاق بدون تو...
كامياب
حالا دیگر من با صدای او نه می خوابم و نه بیدار می شوم
كامياب
مثل مترسکی که شانه هایش تکیه گاه هیچ عشقی نبوده ترس می فروشم
كامياب
در آستانه تو به دریا و تبر خیره می شوم دریا ته مانده مردانگی ات بود و تبر قاتل عاشقانه های من از تو چیزی برای عشق ورزیدن نمانده بود و نه برای انتقام.