kapo
ای صبا گر بگذری بر زلف مشک افشان او / همچو من شو گرد یک یک حلقه سرگردان او
kapo
نیست مرا دل و گرم صد بود / سوخته وعده خامت کنم
kapo
در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل / وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
kapo
ابتدا باید مدارا را آموخت و سپس به اعتراض پرداخت. نزد ما، اعتراض و مخالفت فوراً به یک امر ناموسی و غیرتی تبدیل می شود. از آنجا که شما یا دوست من یا دشمن من هستید. پس به شیوه قبیله ای از یکدیگر انتقام می گیریم.
kapo
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی / چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
kapo
نسبت عاشق به غفلت میکنند / وان که معشوقی ندارد غافل است
kapo
میل جان ها جمله سوی روی توست / رو که شیرین دلستانی ساقیا
kapo
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت / نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت
kapo
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست / هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
kapo
تفاوتی نکند قدر پادشایی را / که التفات کند کمترین گدایی را
kapo
دردی است غیر مردن کآنرا دوا نباشد / پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
kapo
دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود / اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست
kapo
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم / ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
kapo
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی / چو دل به عشق دهی دلبران یغما را