kapo
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من / سرو خرامان منی ای رونق بستان من
kapo
یک چیز را نباید فراموش کرد. غرب افسون می کند. هر قدر ما از نظر تاریخی عقب مانده تر باشیم، بیشتر محسور قهرمان بازی های فنی کشورهای پیش پا افتاده می شویم. غرب جذابیت تازگی هاست.
kapo
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند / روبه صفتان زشت خو را نکشند
kapo
یک بوسه که از باغ تو چینند به چند است؟ / پروانه تاراج گُلت بند به چند است؟
kapo
یوسف به این رها شدن از چاه دل نبند / این بار می برند که زندانیت کنند
kapo
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق / گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش
kapo
یکی را چون ببینی کشته دوست / به دیگر دوستانش ده بشارت
kapo
درون ما ز تو یک دم نمیشود خالی / کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب
kapo
به گمان من رمون آرون در این گفته خود محق است که روشنفکران درباره موضوع هایی حکم صادر می کنند که به صلاحیت شان ربطی ندارد.
kapo
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات / غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را؟
kapo
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
kapo
نامدگان و رفتگان، از دو کرانه زمان / سوی تو می دوند، هان ای تو همیشه در میان
kapo
در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است / رویای دوردست تو نزدیک می شود // بوی تو موج می زند آنجا به روی آب / چشم تو می درخشد و تاریک می شود
kapo
ترس شان از افسانه هایی بود که درباره میرمهنا و یاران دیوانه اش شنیده بودند. ترس شان از خود ترس بود.