@♪♫♪ یــا ســ C ـــی ♪♫♪ : از هجوم روشنايي شيشه هاي در تكان مي خورد. صبح شد، آفتاب آمد. چاي را خورديم روي سبزه زار ميز. ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد. لحظه هاي كوچك من زير لادن ها نهان بودند. يك عروسك پشت باران بود. ابرها رفتند. يك هواي صاف ، يك گنجشك، يك پرواز. دشمنان من كجا هستند؟ فكر مي كردم: در حضور شمعداني ها شقاوت آب خواهد شد. در گشودم:قسمتي از آسمان افتاد در ليوان آب من. آب را با آسمان خوردم. لحظه هاي كوچك من خواب هاي نقره مي ديدند.
از فردا دیگه نمیتونم برم سرکار . . .
13 سال و 1 ماه و 10 روز و 1 ساعت و 42 دقيقه قبل