Kimiya va
ای کاش انسانها؛ همان قدر که از ارتفاع می ترسیدند؛ کمی هم از پستی هراس داشتند …!
Kimiya va
همــه ی مـــا فقــط حســـرت بــی پــایــان یــــک اتفــــاق ســـاده ایـــم کــــه جهــــان را بـــی جهــــــت ، یــــک جــــور عجیبــــی جــــدی گرفتـــــه ایــــم … !
Kimiya va
بیـــا بـــاز هــم خـــودمــان را بــه نفهـمـی بـــزنــــیم ! گـاهـی بفـهـمی ، نفـهـمی .. نفـهـمـی ، اوج ِ فــــهم اسـت !
Kimiya va
قرار نیست که من همیشه خوش باشم... پارسال من خوش بودم از اینکه در کنارت هستم امسال دیگری خوشحال است برای باتو بودن و سال بعد یکی دیگر... از تلاش دست نکش که چشم ملتی به تو است..!!
Kimiya va
من به عکس تو دست میکشم... تو بـر عکس من... دست میکشی از من...
Kimiya va
با سیگار کشیدن کسى مرد نشد ولى با نامردى، خیلى ها سیگارى شدن...
Kimiya va
باید خودم را ببرم خانه ! باید ببرم صورتش را بشویم… ببرم دراز بکشد… دلداریش بدهم ، که فکر نکند… بگویم نگران نباش ، میگذرد… باید خودم را ببرم بخوابد… “من” خسته است …!
Kimiya va
کاش آدم ها یکم جرات داشتن … گوشی رو برمیداشتن و زنگ میزدن و میگفتن : ببین ؛ دلم واست تنگ شده ، واسه هیچ چیز دیگه ای هم زنگ نزدم … !