Kimiya va
برایم کــَـف زدند در آغوشـم گرفتند تایید و تشویقـــم کردند ... که آخــر فرامـــوشت کــردم دیگر تا ابــد بر لــبانم لبخنــدی تـــصنعـی مهمـان است اما بیــن ِ خــودمـان باشــد ، هنــوز تنهـــا دلـبــرکـــم تــــو هسـتــی ...
Kimiya va
از خودم یه انباری ساختم با یه عالمه حرف های تلنبار شده ... کاش مثل قدیما بیای و بگی : "اگه حرفاتو به من نگی به کی بگی"
Kimiya va
و عشق قیچی شد ! وقتی تو سنگ شدی ... و من کاغذی بی رنگ !
Kimiya va
هر دو بازی کردیم ! تو با من ؛ من با سرنوشتم ...!!!
Kimiya va
تو می روی و من رسوب می شوم ... ته مانده ای که دور باید ریخت ...!!
Kimiya va
وقتی پرنده ای را معتاد می کنند تا فالی از قفس به در آرد و اهدا کند به جویندگان خوشبختی تا شاه دانه ای هدیه بگیرد پرواز ... قصه ای بس ابلهانه است از معبر قفس !!!
بای بای
13 سال و 1 ماه و 13 روز و 23 ساعت و 59 دقيقه قبلخدا نگه دارت
13 سال و 1 ماه و 13 روز و 23 ساعت و 48 دقيقه قبل