Kimiya va
به خود احترام می گذارم... یک چای داغ می ریزم، داخل زیباترین بشقاب خانه یک دانه شیرینی می گذارم، همراه یک آهنگ دلنشین به خود می گویم: " بفـــــــــرمایید! چایتان سرد نشود! " و از تمـــــــــــــــام تنهــــــــاییم لذت می برم!
Kimiya va
به کاغَذهایِ مُچاله قول داده ام ، بَر بالشی که دور اَز توست ، گِریه کُنم ... نه بَر شانه ی شِعری ؛ که سینه ام را دَریده اَست ...
Kimiya va
گره کور ... دل اگر بستـــی ، مُحکم نبند ... مُواظِب باش ، گره کور نزنی ... روزی ... او میـــــــــرود ... و تو میــــــمانی و یک گره کور ... !!
Kimiya va
آدمی که میخواهد برود ، میرود ... داد نمیزند که من دارم میروم ... آدمی که رفتنش را داد میزند ؛ نمیخواهد برود ... داد میزند که نگذارند برود ...
Kimiya va
خدایا... ازتجربه تنهاییت برایم بگو این روزهاسر تا پا گوشم.
Kimiya va
خدا مرحم تمام دردهاست هرچه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای میگیرد . . .
Kimiya va
درد داره که همیــــــــــــــــــشه !!! اونـــــــی که تو خیــــالته بی خیالتـــــــــــــــه ...
Kimiya va
دلـتـَـنـگـــَــم … … … … … هــَــــمـــین ! و ایــــــن نیــــــاز بــِـه هــــیچ زبـــآن شاعــِــرانـه اﮮ نــــدارد … ...
Kimiya va
مرا دید و نشناخت .... این بود درد .